سال١٣٧١ وقتی دوران خدمت سربازی ام آغاز شد برای گرفتن انتقالی به شهر مورد نظر خودم دروغ بزرگی سرهم کردم اگرچه پرونده انتقالی من به جریان افتاده بود و نیازی هم به دروغ گفتن نداشتم اما بدلیل نگرانی بیش از حدی که از احتمال عدم انتقالم داشتم ناخودآگاه دست به چنین کاری زدم و در مقابل سوال یکی از مسئولین که میخواست علت اصرار بیش از حد مرا برای انتقال بداند آن دروغ را تراشیدم و تحویلش دادم.

چند روز بعد بدون آنکه صحت و سقم دروغی که گفته بودم برای کسی روشن شده باشد و بدون اینکه اصلا موضوع دروغ برای کسی مهم باشد کارم درست شد و نامه انتقالی من امضا شد و من منتقل شدم.

اگرچه آن دروغ برای دیگران مهم نبود و هیچکس حسابی برایش باز نکرد اما برای خود من مهم شد. من بعد از گفتن آن دروغ آنقدر از خودم شرمنده شدم که موضوع چند روز ذهنم را به خود مشغول کرده بود . مدام به این فکر میکردم که چرا دروغ بافتم و برای حل مشکلم به دروغ متوسل شدم . از خودم بدم آمد و برای حل مشکل به فکر چاره افتادم .

البته من قبل از آنهم مثل بقیه مردم که دروغ گفتن را اتفاق خاصی نمیدانند دروغهایی گفته بودم و بعد از هر دروغ ناراحت هم شده بودم اما آین بارنمیدانم چه شده بود که به غیرتم برخورده بود . الان هم که به آن زمان فکر میکنم نمیتوانم دلیل خاصی برای این حساسیت به خاطر بیاورم. سعی هم نکرده ام دلیلی برای آن بتراشم .شاید اینکه میدیدم دروغ گفتنم هیچ تاثیر مثبتی در روند کارم نداشت مرابه این نتیجه نزدیک ساخته بود که : هرگز نیازی به دروغ نیست ....  اما هر دلیلی که بود ، مرا بیدار کرده بود و این اتفاق مبارک یک شروع محکم برای راستگویی محض من بود.

بعد از آن جریان با خودم عهد کردم که دیگر دروغ نگویم و طبیعتا میدانستم که باید خودم را برای سختیهای آن هم آماده کنم . و تا الان که ٢٠ سال میگذرد یادم نمی آید دروغی گفته باشم و صد البته بارها و بارها مالیات دروغ نگفتن را پرداخته و کتکش را هم خورده ام و از این کتک خوردن لذت برده ام.

. . . ادامه دارد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دروغ


تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٩ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.