جوادزاده
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ جوادزاده
آرشیو وبلاگ
      راستگویی - دانایی - نظم (یادداشتهای روزانه)
اعمال شوم و سمی نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/۳۱

اگر به کلمه ی سوم  سه نقطه اضافه کنی شوم  میشود و اگر یک حرف از آن کم کنی سم میشود.  به همین راحتی !

اگر به دستورالعمل هایی که به تو داده شده است چیزی از خود اضافه کنی اعمالت شوم میشود و اگر چیزی کم کنی سم میشود. در صورتی که فکر میکنی عمل تو خیر و مفید است. پس درست به همان گونه ای که از تو خواسته شده است عمل کن . نه چیزی به آن اضافه کن و نه چیزی از آن کم کن. اگر بگویند برو کلاه بیاور یکی میرود سر می آورد و یکی فقط آه ، که هیچ کدام بدرد نمیخورد.

 

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی خبر نبود زراه و رسم منزلها 


 

  نظرات ()
خوب و بد نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢۸

دقت کرده اید که وقتی چیز بارزشی از دستتان بیافتد بلافاصله مستقیم و باسرعت میرود و با وسواس و مهارت خاصی ار میان سوراخهای آبراه رد میشود و از دسترس خارج میشود اما وقتی میخواهید چیز زائدی را به آبراه بیاندازید به همه طرف میرود الا به آبراه و حتی وقتی آب را باز میکنید که با آب برود اقلا چند بار دور آبراه دور افتخار میزند و موقع رفتن به وسط آبراه حتما چیزی پیدا میشود که به آن گیر کند و شما مجبور شوید با دست آب را به سمتش هول بدهید یا از قوه ی قهریه استفاده کنید تا بالاخره رضایت بدهد که برود؟ 

این حکایت عادات خوب و زشت ما بنی آدم است. عادات خوب در اثر کمی غفلت یا اندکی وسوسه ، خیلی زود از کف آدم ، لیز میخورد و از دسترس خارج میشود.

اما عادات بد مثل سریش به آدم میچسبد و ول نمیکند. اگر رفتار بد موفق شود که به عادت آدم تبدیل شود در این صورت کار آدمی بسیار سخت میشود. زایل کردن عادات بد بسیار دشوار است. این رذائل اخلاقی ول کن معامله نیستند. از در بیرون کنی از پنجره وارد میشوند. رفتارهای غلط آدمی مثل زباله است که باید دفع شود اما بیرون کردن این زباله ها آب زیادی میبرد. 

یعنی یک وقتی انسان چشم باز میکند و میبیند که ئه ئه ئه . . . یکی از رفتارهای خوبش از دستش افتاد و یکراست رفت توی چاه و دیگه نیست.  با خودش میگه: ای دل غافل  چی شد که فلان رفتار خوب من دیگه نیست ؟ چرا نتونستم نگهش دارم؟ 

ولی در عوض اگه بخواهد یک رفتار غلط را ترک کند هزار مصیبت سراغش می آید. یک روز ترک میکند روز بعد میبیند که دوباره همان رفتار تکرار شد. 

یعنی رفتار خوب بدون قصد عمدی  هم براحتی از دست آدم میرود ولی رفتار بد با هزاران سعی و تلاش و به سختی از انسان زایل میشود. و گاهی هم اصلا نمیرود.

پس مراقب رفتارهای خوبمان باشیم. حواسمان به آنها باشد. هر روز تکرارشان کنیم. برای تکرار رفتار خوب به دنبال ضرورت نگردیم بلکه یک بهانه کوچک و ناچیز هم برای تکرار رفتار خوب کافیست.

و البته مهمتر از آن اینکه مراقب باشیم که رفتار بد را تکرار نکنیم چون خیلی زود به عادت تبدیل میشود و عادت بد به همین راحتی ازدست از سرما بر نمیدارد. مثل زباله ای که از براحتی به فاضلاب نمیرود. 

 


  نظرات ()
وصف یاغیگری قوم بنی اسرائیل در تورات نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢۸

قوم بنی اسرائیل آنقدر ناسپاس و عهد شکن و نمک نشناس بوده است که حتی در تورات که کتاب خود بنی اسرائیل است هم سرزنش های بسیاری برای آنها ذکر شده است. در تورات در ابتدای فصل اشعیای نبی چنین آمده است :

اى آسمان و زمین، به آنچه خداوند مى‌فرماید گوش کنید: «فرزندانى که بزرگ کرده‌ام بر ضد من برخاسته‌اند. گاو مالک خود را و الاغ صاحب خویش را مى‌شناسد، اما قوم اسرائیل شعور ندارد و خداى خود را نمى‌شناسد . وای برشما  قوم گنهکار که پشتتان زیر بار گناهانتان خم شده است. واى بر شما مردم شرور و فاسد که از خداوند مقدس بنى‌اسرائیل رو گردانده و او را ترک گفته‌اید چرا از گناهان خود دست بر نمیدارید ؟ آیا به اندازه‌ی کافى مجازات نشده‌اید؟ (اشعیا، ۱)


  نظرات ()
11 نصیحت گرانبها به فرزند به سبک نظامی گنجوی نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢٧

ای چارده ساله قرة‌العین                         بالغ نظر علوم کونین

آن روز که هفت ساله بودی                     چون گل به چمن حواله بودی

نظامی در نصیحتی دلسوزانه به فرزند خود پندهای ارزشمندی میدهد و خطاب به او چنین میگوید که ای نور چشم 14 ساله ام  حالا که دیگر کودک 7 ساله نیستی و بزرگ شده ای گوش کن چه میگویم :

1- بازی نکن وقت بازی تو تمام شده است : حالا که 14 ساله شده ای ، دیگر وقت بازی تو گذشته است و وقت هنر آموزی و سرافرازی فرا رسیده است.
اکنون که به چارده رسیدی                     چون سرو بر اوج سرکشیدی

غافل منشین نه وقت بازیست               وقت هنر است و سرفرازیست

 

2- دانش بیاموز :  برای اینکه بزرگوار شوی و روز به روز بهتر شوی باید دانش بیاموزی
دانش طلب و بزرگی آموز                     تا به نگرند روزت از روز
3- به فضل پدر قانع مباش :  بهره مند شدن از آوازه پدر برای خرد سالی خوب است اما وقتی بزرگ شدی ، دیگر نام و شهرت من برایت سودی ندارد پس برای خودت اسباب بزرگی فراهم کن.

نام و نسبت به خردسالی است          نسل از شجر بزرگ خالی است

جایی که بزرگ بایدت بود                     فرزندی من ندارت سود

چون شیر به خود سپه‌شکن باش       فرزند خصال خویشتن باش

4- از خداترسی غافل مباش :  هر اندیشه ای که داری از ترس خدا غافل مباش

آنجا که فسانه‌ای سکالی                      از ترس خدا مباش خالی

5- با مردم مودب باش :  اگر میخواهی به دولت برسی با مردم مودب باش

دولت‌طلبی سبب نگه‌دار                          با خلق خدا ادب نگه‌دار

6- شغل آبرومند اختیار کن:  شغلی را اختیار کن که از آن خجالت زده نشوی

وان شغل طلب ز روی حالت        کز کرده نباشدت خجالت

گر دل دهی ای پسر بدین پند       از پند پدر شوی برومند

7- شاعر نشو:  اگر چه استعداد سخنوری داری ولی به شاعری مشغول مباش زیرا در شعر و شاعری ، از من بلند آوازه تر نتوانی بود.

گرچه سر سروریت بینم                    و آیین سخنوریت بینم

در شعر مپیچ و در فن او                   چون اکذب اوست احسن او

زین فن مطلب بلند نامی                 کان ختم شده‌ست بر نظامی

نظم ار چه به مرتبت بلند است        آن علم طلب که سودمند است

 

8- به خود شناسی بکوش : برای اینکه بهترین معرفت ها را بدست بیاوری ، خودت را بشناس.

در جدول این خط قیاسی                می‌کوش به خویشتن‌شناسی

تشریح نهاد خود درآموز                   کاین معرفتی است خاطر افروز

9- پزشک باش یا فقیه : به گفته ی پیامبر دو علم فقه و طبابت بهترین علوم هستند. پس یا فقیه خوب یا طبیب خوب باش . اگر هردو باشی بهترین سعادت است و در هر دو عالم عزیز خواهی بود. زیرا با علم طبابت آسایش دنیای مردم را تامین میکنی و با علم فقاهت سعادت اخروی را به مردم می آموزی.

پیغمبر گفت علم علمان                       علم الادیان و علم الابدان

در ناف دو علم بوی طیب است            وان هر دو فقیه یا طبیب است

می‌باش طبیب عیسوی هش              اما نه طبیب آدمی کش

می‌باش فقیه طاعت اندوز                   اما نه فقیه حیلت آموز

گر هر دو شوی بلند گردی                   پیش همه ارجمند گردی

صاحب طرفین عهد باشی                   صاحب طرف دو مهد باشی

 

10- هر کار که میکنی استاد آن کار باش: درکار خود مهارت کامل کسب کن و در آن کار ، حرفه ای باش. پالان دوز خوب از کلاه دوز بد بهتر است. از من گفتن !

می‌کوش به هر ورق که خوانی                 کان دانش را تمام دانی

 

پالان گریی به غایت خود                             بهتر ز کلاه‌دوزی بد

 

گفتن ز من از تو کار بستن                          بی کار نمی‌توان نشستن

11- کم حرفی را پیشه کن : کم سخن بگو اما سعی کن تا سخنان تو همچون دُر ارزشمند باشد تا در تمام عالم تأثیر بگذارد. به سخنان ارزشمند می توان افتخار کرد اما پر گویی مثل خشت زدن است که افتخاری ندارد.

آب ار چه همه زلال خیزد                              از خوردن پر ،  ملال خیزد

کم گوی و گزیده گوی چون دُر                      تا ز اندک تو جهان شود پر

لاف از سخنِ چو دُر ، توان زد

آن خشت بود که پر توان زد

  نظرات ()
شمه ای از هنر نظامی گنجوی نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢٦

توصیف هنرمندانه ی "رفتن شب" و "آمدن صبح" در آثار شعرا زیاد است . هرکس به نوعی این پدیده ی دل انگیز طبیعی  را وصف  کرده است که البته  کمابیش مطلع هستید. نظامی نیز با هنر مندی تمام ، تعبیری آورده است که لذت بخش است . او برای توصیف این تحول طبیعت چنین میگوید که : در نتیجه ی آمدن صبح ، شب تاریک ، احساس نا امیدی میکند و بقول خودمان آیه ی یاس میخواند و میرود که تعبیر جالبی است و در ادامه ی این توصیف زیبا بیت بعدی را با قدرت میسراید و میگوید : بهای برآمدن و دیده شدن یک گل زرد آن است که بواسطه ی رفتن شب ، هزاران ستاره (نرگس) از آسمان فرو بریزد.

سپیده دم چو سر برزد سپیدی  

سیاهی خواند حرف نا امیدی

هزاران نرگس از چرخ جهانگرد

فروشد تا برآمد یک گل زرد

 

  نظرات ()
کلمات نابجا نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢٦

شاید بعید به نظر برسد اما من فکر میکنم خیلی از مشکلات فرهنگی ما حل میشه اگر :

به جایی که قهوه نمیفروشند قهوه خانه نگویند

کسی را که مکه نرفته است حاج آقا صدا نکنند

به کسی که هندسه نمیداند مهندس نگویند

به کسی که حجت اسلام نیست حجت الاسلام اتلاق نکنند

به جایی که مردان را آرایش نمیکند آرایشگاه نگویند

به کسی که نقاشی نمیکند نقاش نگویند

به بقالی سرکوچه سوپر مارکت نگویند

به قصابی ها سوپر گوشت نگویند

به هر خیابان دو بانده اتوبان نگویند

به مدارس پولی غیر انتفاعی نگویند

به فقیران و ناتوانان مستضعف نگویند

. . .  و هر کلمه ای را در معنی خودش بکار ببرند و اجازه ندهند که القاب با ارزش به چیزی تعارفی تبدیل شده و اعتبار واقعی خود را از دست بدهند.

  نظرات ()
نان فتیر نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢٥

چه خوب میشه 

بهش زنگ بزنی که : اگه نمیترسی بیا بیرون

و او بدون ترس ، خیلی زود بیرون بیاید با خنده 

دو تا نان فتیر بذاری کف دستش

یکی برای صبحانه ، یکی ناهار

و او برگردد تا با آنها تکه های زندگی را به هم بدوزد

و تا در قاب در ناپدید نشده

نگاهت را از او برنداری

اینطوری او فکر میکند که تو همچنان ایستاده ای و راه رفتنش را تماشا میکنی

او از راه رفتن در مقابل چشمان تو خسته نمیشود

  نظرات ()
قاصدک نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢٤

کاش گل قاصدک بودم

و با وسوسه ی نسیمی ملایم

پرپر میشدم

هزاران قاصدک میشدم در آسمان لاجوردی

و هر تکه ام بدست سربه هوایی میرسید

که همیشه زودتر از همه ، قاصدک ها را میبیند از دور

و با ذوق فریاد میزند : ببینید قاصدک! قاصدک!

آنگاه باشوق بسویم می دود و دو دستش را گنده باز میکند

انگار میخواهد دنیا را در دست بگیرد

با ظرافت تمام گو اینکه بخواهد حبابی را محافظت کند

با نیاز بسیار برای مدتی اندک ، مرا از نسیم قرض میگیرد

بانرمی عجیبی مرا میان فضای دستانش پرواز میدهد

و از لمس نکردن من احساس لذت میکند

هیچ نمیگوید

و بی هیچ دلیلی و فقط به دلیل قاصدک ، میخندند

و قاصدک را به سمت آرزوهایش فوت میکند

و اینگونه ،

من خنده آمیز میشدم

و بی هیچ دلیلی و فقط به دلیل یک خنده

به شهر آرزوها میرسیدم . . . کاش . . . 


  نظرات ()
اگر کفشم گم شود نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢٤

اگر روزی کفشم گم شود هرگز به دنبالش نخواهم گشت تا دردم دو تا نشود. غم مال و زخم پا.

 

  نظرات ()
کافر شدن چه سخت است نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢٢

خدایا من همه ی عمرم را سعی کردم کافر شوم اما نشد. هر بار که از اول و آخر دنیا تو را برداشتم هیچ چیزی جای تورا پر نکرد مگر خودت ! 

من اعتراف میکنم که بیشتر از اینکه به دنبال ایمان باشم به دنبال کفر گشتم اما شکست خوردم. من همه ی تلاش خودم را بکار بردم اما نتوانستم کافر شوم. من به دنبال بهانه ای میگشتم که نبودنت را بپذیرم اما میسر نگردید. جدی میگم ! من خیلی سعی کردم که دنیای بدون تو را باور کنم اما نشد. 

به نظر من تو خیلی واضح هستی که من نتوانستم نادیده ات بگیرم. من نمیگویم که تورا شناخته ام ولی دانسته ام که گزینه ی دیگری غیر از تو برای بودن ، وجود ندارد. 

اکنون ای غیر قابل انکار! من تسلیمم و دستهایم را به همین علامت بالا برده ام و قول میدهم که دیگر تلاشی برای کفر نخواهم کرد. چون میدانم که تلاش بیش از این حماقت محض خواهد بود. 

ای روشن تر از آفتاب! من تسلیم هستم و اعتراف میکنم که تو هستی ، حتی بهتر از من ، هست تر از هست من. من کدبسته و زانو زده خود را به تو تسلیم میکنم.

حالا که من تسلیم شدم و داوطلبانه به اسارت تو درآمدم ، اکنون نوبت توست. من تک و تنها و خسته و درمانده اما امیدوار ، اسیر تو هستم هر کاری که باید بشود اینک در اختیار توست. روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم هیچ بوالعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی؟ که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

  نظرات ()
دوستت دارم نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢٢
 برای دیدن متن ، مراحل زیر را دنبال کنید:
1 - کلید ترکیبی Ctrl+F را فشار دهید
2- عدد 9 را وارد کنید
3- کلید اینتر را بزنید

6666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666
6666666666666666666666669999966666666669999996666666666666666666666666
6666666666666666666669999999999966666999999999996666666666666666666666
6666699999999999966999999999999999699999999999999966999996666669999996
6666666699999666666999999999999999999999999999999969999996666669999966
6666666699999666666699999999999999999999999999999969999966666669999966
6666666999996666666699999999999999999999999999999669999966666699999666
6666666999996666666666999999999999999999999999996699999966666999999666
6666669999966666666666699999999999999999999999966699999666666999996666
6666669999966666666666666999999999999999999996666999999666666999996666
6666699999666666666666666699999999999999999666666999999666669999966666
6999999999999666666666666669999999999999996666666999999999999999666666
6666666666666666666666666666699999999999666666666699999999999966666666
6666666666666666666666666666666699999666666666666666666666666666666666
6666666666666666666666666666666666966666666666666666666666666666666666
6666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666
6666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666

66666666999966666666666666
66666999999966666666666666
66666999999966666666666666
66669999999666666699666666
66669999999666669999966666
66669999996666999999996666
66699999996666669999966666
66699999999999999999966666
66699999999999999999666666
66669999999999999966666666
66666666666666666666666666
66666666666699969996666666
66666666666999999996666666
66666666666696666966666666

66666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666
66666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666
66666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666
66666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666
66666666666666666666666666666666666666966666666666666666666666666666666666
66666666666666666666666666666666666999996666666666666666666666666666666666
66666666666666666699999999666666669999999666666666669999996666666999999666
66666666666666669999999999966666669999999666666669999999996666999999999996
66666666666666999996666999969666666999999966666999966999966669999996699996
66699996666669999999999966669999999999999999999999999999999999999999669996
66999966666699999999999999669999999999999999999999999999999999999999999996
69999966666666699999999999669999999669999999999999999999999999699999999666
99999999999999999999999996666666666666666666699996699996666666666666666666
99999999999999999999999666666666666666666666669999999996666666666666666666
69999999999999999999966666666666666666666666666699999666666666666666666666
66666669999999996666666666666666666666666666666666666666666666666666666666
66666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666
  نظرات ()
جان عالم بر لب آمد نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢۱
العجل مولا مولا العجل مولا مولا العجل مولا مولا

جان عالم بر لب آمد ای خدا مهدی نیامد
چشم عالم پر زخون شد ای خدا مهدی نیامد
هر چه گفتم یا ابن طاها یا ابن یاسین یا ابن احمد
العجل یاابن العلی المرتضی مهدی نیامد.

العجل مولا مولا العجل مولا مولا العجل مولا مولا

هر چه گفتم یا مغیث الشیعه نشنیدم جوابی
هر چه گفتم یا معز الاولیا مهدی نیامد
دین ما ایمان ما امید ما هستی عالم
صاحب ما و ولی عصر ما مهدی نیامد

العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا

.
  نظرات ()
چه رازی در این تصویر نهفته است؟ نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢٠

لطفا به عکس زیر دقت فرمایید : 

 

سایه ی نیمرخ دو آدم در این تصویر دیده میشود. من فکر میکنم سایه ی روشن مربوط به یک خانم و سایه ی  تیره تر مربوط به یک آقا میباشد. این تصور با اولین نگاه به این تصویر به ذهن هر کسی می آید و احتیاجی به تفکر و تدبر هم ندارد. شاید طرح سوال در این مورد کمی بیمورد به نظر برسد اما واقعا چه دلیلی برای این برداشت ما وجود دارد. مگر چه تفاوتی در این دو سایه وجود دارد که ما را به مختلف بودن جنسیت آنها مطمئن و سپس به تعیین جنسیت آنها راهنمایی میکند؟

شما چه فکر میکنید ؟ 

آیا دوسایه دارای جنسیت مختلف هستند ؟

آیا هر دو زن هستند؟ به چه دلیل؟

آیا هردو مرد هستند؟ به چه دلیل؟

اگر دقت کنید می بینید که اندازه ی بینی و لب و چانه و گردن و پیشانی به تنهایی  هیچ نشانه ای از جنسیت ندارد و بزرگی و کوچکی و فرم آنها تقریبا یکسان است. اما با این حال ، یکی از اینها به وضوح زن و دیگری مرد است. 

چه رازی در این تصویر نهفته است؟ 

  نظرات ()
معضل دوگانگی رفتار را حل کنیم نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٢٠

دقت کردید که وقتی بچه های دیگران را صدا می زنیم مثل سفیر حسن نیت سازمان ملل در امور بشر دوستانه ، خوش اخلاق میشیم و نیشمان باز است ولی در ارتباط گرفتن با بچه ی خودمان آنها را نیش میزنیم؟  

دقت کردید که توی خانه ، دیواری از عصبانیت و بدخلقی و اخم دور خودت میکشی ولی به محض اینکه تلفن زنگ بزنه ، از پشت گوشی صدای مهربانی و خنده و تعارفات و قربان صدقه رفتنت تا خانه ی همسایه هم میرود؟  و به محض اتمام مکالمه باز هم بلافاصله با مهارت و جدیت تمام حالت چهره به شکل اولیه برمیگرده؟

دقت کردید که به پسر یا دختر 25 ساله خودت میگی خفه شو حرف نزن ولی به بچه ی 15 ساله دیگران میگی بفرما عزیزم گوشم با توئه ؟ 

این یکی از عیبهای بزرگ آدمهاست.اسم این نوع برخورد ، رفتار دوگانه است .  رفتار دوگانه ، یکی از خصلتهایی است که بسیاری از آدمها که اکثریت قریب به اتفاق آنها هستند آن را دارند.  فقط آدمهای بزرگ این رفتار دوگانه را ندارند. 


این نوع رفتار متفاوت ، نشان میدهد که خوش رفتاری ما عمق قابل قبولی ندارد. این یعنی این که شخصیت ما فقط چند لحظه تحمل خوب بودن را دارد و در اصل ، خوب بودن ، در باور ما یک چیز لوکس و دکوری است که فقط جلو مهمان باید گذاشت. 

در نظر بسیاری از مردم رفتار خوب ، مثل کت شلوار یا لباس رسمی ، مهم و جلب کننده احترام دیگران است اما در عین حال آزار دهنده است و به محض اینکه فرصت پیدا کردی باید از شرش خلاص شوی. همانطور که مردم لباس رسمی را به محض ورود به خانه درمی آورند و لباس راحتی میپوشند ، درست همزمان با این کار ، از قالب محترمانه ی خود بیرون می آیند و آن پوسته را هم کنار لباسهایشان در کمد زندانی میکنند. 

این نشان میدهد که خوب بودن در نظر عموم مردم نه بعنوان ضروت زندگی بلکه بعنوان وسیله ای برای حفظ آبرو است.

. . . اما اگر میل به پیشرفت داریم و درپی رفع عیوب خود هستیم باید سعی کنیم این نقیصه را برطرف کنیم. کار خیلی سختی است اما ممکن است. شاید نتوانیم صد در صد موفق شویم اما به هر میزان که فاصله دو نوع شخصیت خودمان را کم کنیم موفقیت خوبی به حساب می آید. بسیاری از ضعف های شخصیتی ما به همین نکته ریز گره خورده است. برای حل این مشکل هرگامی که بردارید خواهید دید که گره های دیگری از کلاف سردرگم شخصیت شما خود بخود باز میشود. این یک کلید است. کلیدی بسیار مهم. اما اگر همین یک کلید را در دست داشته باشید شاید همه ی قفل ها با همین کلید باز شدند. کسی چه میداند. از ما گفتن بود. یا علی


  نظرات ()
سه خصلت ذاتی پول نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/۱٩

اگر انسان علم بدست آورد به فکر نشر آن می افتد. ولی اگر پول یا طلا بدست آورد به فکر پنهان کردنش می افتد. این نشان میدهد که پول در ذات خود بخل و خسّت و علم در ذات خود بخشندگی و انفاق ، نهفته دارد.

دانشمندان ، همه ی علم خود را با دیگران به اشتراک میگذارند اما ثروتمندان دوست ندارند ثروت خود را با دیگران شریک شوند. این نشان میدهد که ثروت در ذات خود تفرقه و علم در ذات خودوحدت را نهفته دارد.

ثروت را اگر به دیگران بدهی کم میشود ولی علم با دادن به دیگران کم نمیشود. این نشان میدهد که ثروت در ذات خود فنا و علم در ذات خود بقا را نهفته دارد.


 

  نظرات ()
پول و رضایتمندی نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/۱۸

پول نارضایتی را کم میکند اما رضایتمندی ایجاد نمیکند.

فرض کنید در روستایی آباد زندگی میکنید که اهالی آنجا همه ، هرچه دلشان بخواهد از مال دنیا دارند و هیچکس کمبودی از لحاظ مالی ندارد. اما هیچ کس در آن روستا شما را دوست ندارد. چه حالی به شما دست میدهد؟ آیا از زندگی خود راضی خواهید بود؟ در اینصورت آیا به فکر خواهید افتاد که از آن روستا بروید و در جاهای دیگر کسانی را بیابید که شما را دوست بدارند و شما هم آنها را دوست بدارید،اگر چه همه ی امکانات مالی در آنجا فراهم نباشد؟ 


  نظرات ()
این مرد بزرگ ، ناجی ملت ایران نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/۱۳

خدا رحمت کند این مرد بزرگ را که به ملت ایران عزت بخشید. وقتی او در سال 1342 انقلاب خویش را آغاز کرد بیش از 100 سال بود که کشور ایران در اثر بی لیاقتی های شاهان ، در زیر پای غربیها  مخصوصا انگلیس و سپس آمریکا لگد مال میشد. سالهایی بس دراز بود این حاکمان رفاه طلب و عیاش ، کشور ایران را دست بسته تسلیم غربیها کرده بودند که نتیجه ی آن تصویب قانون کاپیتولاسیون بود که شخصیت مردم ایران را بطور کامل از بین میبرد و بعنوان رعیت آمریکا به این کشور از خود راضی تسلیم میکرد.  


چیزی که شاه ایران از این تسلیم خفت بار بدست می آورد این بود که میتوانست بعنوان رئیس کشور باقی مانده و با این کشورهای غربی به رفت و آمد بپردازد و پز بدهد و خود را در برابر افکار عمومی صاحب شخصیت جلوه دهد و همینطور موانع مسافرت مردم  به کشورهای غربی را از سر راه بردارد تا صنعت توریست آنها رونق بگیرد و در عین حال در مردم احساس شخصیت کاذب خلق نماید. اما در خفا و در مذاکرات مهم نیست که از حق ملت خود کوتاه بیاید و خود را صاحب اراده نیابد و دست بسته باشد. شاهان ایران  همه ی این خفت ها را قبول میکردند تا رفاه زندگی خود را که در گرو سلطنت بود حفظ نمایند و به هیچ وجه حفظ شخصیت مردم کشور برایشان مهم نبود. آنها خود را در برابر غرب فاقد شخصیت میدیدند و جرات عرض اندام نداشتند. 

امام خمینی با توکل برخدا ، برعلیه این خودفروشان و مردم فروشان قیام کرد و کشور را از بردگی محض نجات داد. او به قدرت مردم و توکل بر خدای متعال تکیه کرد و در راستای انجام تکلیف الهی ، از چرب و شیرین دنیا گذشت و از تنگی معیشت و سختی روزگار و تحدیدات حکومت و از رنجهای طاقت فرسای زندان و تبعید نترسید و عمل خود را مطابق با اعتقادات دینی خود تنظیم نمود و زندگی آزادمردی را برگزید و همین انتخاب بود که او را در قله ی افتخارات ایران و اسلام قرار داد.  نام او تا ابد در قلب ملت ایران و همه مردم آزاده ی دنیا جاودان خواهد ماند. 

 

 

او تا آخر عمر حرف و عملش یکی ماند و هیچ چیز نتوانست او را به جذابیت های دنیوی دلبسته کند و برای همیشه ساده زیستی اتخاذ کرد. همین استقامت و یکرنگی و صداقت او در راه دین برای مقتدا بودن او کافیست همانگونه که در وجود مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای نیز همین خصوصیات متجلیست و او را شبیه ترین مردم به امام خمینی ساخته است.

در آستانه رحلت این بزرگمرد تاریخ ، این فقدان بزرگ را به محضر مردم شریف ایران تسلیت عرض میکنیم و امیدواریم ملت ایران همواره رهرو راه باعزت ایشان باشند. 

  نظرات ()
عاقبت تنها گذاشتن بچه با لپ تاپ نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/۱٠

بچه ای که برای اولین بار موفق شده است تا به تنهایی دوربین لپ تاپ را بکار اندازد . او از دیدن فیلم خود که در لپ تاپ نمایش داده میشود ذوق زده شده و شکلک در می آورد

  نظرات ()
قدرت یک لقمه نان نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/۸

شیخ نجم الدین رازی در کتاب مرصادالعباد به این مضمون آورده است : 

بزرگان گفته اند که : تا لقمه نانی بر سر سفره ای فراهم آید ، سیصد و شصت کس از دهقان و آهنگر و آسیابان و درزی و باربر و غیره برای فراهم آمدن آن کار میکنند. آنگاه که این لقمه به دهان اولیایی از اولیاء الله برسد بفرموده ی حق تعالی همه ی آنان آمرزیده شوند.


  نظرات ()
آن که باز است همیشه در میخانه توست نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٥

 

در دکان همه باده فروشان تخته است

آن که باز است همیشه در میخانه توست

دست مشاطه ی طبع تو بنازم که هنوز

زیور زلف عروسان سخن شانه ی توست

عید مبعث مبارکباد

  نظرات ()
بی پرده با صادق هدایت نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٤

امیدوارم این آخرین مطلبی باشد که در باره صادق هدایت مینویسم و آخرین قاشقی باشد که از دست پخت زهرآلود این نویسنده ی چیره دست میچشم. زیرا نوشتن در باره ی این رجاله ، رجّاله با تشدید همین لغت را میجستم ، همانقدر مسموم کننده است که خواندن آثار او . 

البته از خوانندگان محترم بخاطر بکار بردن این کلمات سخیف پوزش میخواهم ولی فکر نمیکنم خود نویسنده از این عبارات بدش بیاید. برعکس ، او از شنیدن چنین عباراتی خیلی هم حال خواهد کرد چون این رجاله ، کلمات دیگری را نمیفهمد و بایدباهمین کلماتی که خودش توسط آنها با دیگران حرف میزند با او حرف زد. زیرا او همه مردم غیر از خودش از جمله خوانندگان آثارش را رجاله خوانده و میگوید : 

فقط برای مردمان معمولی ، برای رجاله ها ، رجاله ی باتشدید ، همین لغت را میجستم. برای رجاله ها که زندگی آنها موسم و حد معینی دارد.

70 سال پیش زمانی که او این توهین ها را میکرد ما نبودیم و الان هم که ما همان الفاظ را به خودش برمیگردانیم او نیست. این به آن در.

البته اگر نویسنده ، این کلمات رکیک را از زبان شخصیت منفور داستانش میگفت هیچ ایرادی نبود و خواننده میتوانست آن را از شخصیت نویسنده تفکیک نماید. اما او این درشت گویی ها را از زبان قهرمان داستان که کسی جز خود نویسنده نیست بیان میکند. او این حرفها را نه بعنوان یک رذیله اخلاقی و مردود بلکه بعنوان چیزی که مورد تایید هست و نویسنده به آن اعتقاد دارد بیان میکند. براین اساس ، او به یقین هیج ارزشی برای هیچ بنی بشری قائل نیست. او حتی به پدر و مادرش هم توهین میکند ودرداستان بن بست میگوید : یک جور نفرین یک جور بغض گنگ نسبت به بیدادی دنیا و همه مردمان حس کرد . یک نوع کینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را باین ریخت و هیکل پس انداخته بودند.

این دیو پلیدی که به درون او مسلط شده است به همه مردم بغض و نفرت دارد و در میدان این نبرد نفرت انگیز حتی به پدر و مادر خود هم رحم نمیکند.

این مطلب را مینویسم و امیدوارم که کسانیکه صادق هدایت را نمیشناسند و آثار او را نخوانده اند هرگز موفق به خواندن این نوشته نشوند. چون ممکن است این نوشته ، آنها را برای خواندن داستانهای او کنجکاو کند. و من نمیخواهم باعث زهر آلوده شدن کام دیگران شوم در عین حال خودم را با این امید خوشبین میکنم که خواننده ها به همین مقدار اکتفا کنند و نخواهند برا ی اطمینان خاطر خود مستقلا طعم زهر را بچشند.

نمیدانم شاید بهتر بود اساسا از نوشتن چنین مطلبی خودداری کنم اما این احتیاج به نوشتن است که در این لحظه یکجوری برایم اجباری شده و مرا وادار به نوشتن میکند. میخواهم این دیوی که ساعتهاست درون مرا شکنجه میکند بیرون بکشم و دل پری خودم را روی کاغذ بیاورم . دیوی که از خواندن آثار صادق هدایت به درون من راه یافته است. 

این جمله ی آخری که الان نوشتم اعترافی به چیره دست بودن این نویسنده ی توانا است. زیرا فرو رفتن دیوی در درون امثال من درست همانچیزی بود که نویسنده اراده کرده بود. و با قوت و قدرت تمام موفق به انجام آن میشود. آنجا که می نویسد :

این احتیاج نوشتن بود که برایم یکجوری اجباری شده بود. میخواستم این دیوی که مدتها بود درون مرا شکنجه میکرد بیرون بکشم. دل پُری خودم را روی کاعذ بیاورم. بالاخره بعد از اندکی تردید ، پیه سوز را جلو کشیدم و اینطور شروع کردم.

اکنون میبینم دیوی که او از درون خود بیرون کشیده و در قالب داستان روی کاغذ آورده است به محض اینکه کسی شروع به خواندن داستان میکند این دیو لعنتی بیدار میشود و سطر به سطر که داستان خوانده میشود آرام آرام در درون کالبد خواننده فرو میرود و بر فضای درونش چنبره میزند و شکنجه ی خود را شروع میکند. همچنانکه نویسنده را شکنجه میکرده است.

 

فرو بردن دیو به کالبد ، به اختیار خواننده است زیرا او با اختیار تمام به خواندن داستان اراده کرده است اما خارج شدن دیو از درون ، دیگر به اختیار خواننده نیست زیرا زهری که به درون ریخته است عضلات عقل را سست و کرخت کرده است و اراده ای برای سم زدایی باقی نمانده است. مگر اینکه دانش خواننده به اندازه ای باشد که اجازه ی چنبره زدن به دیو را ندهد. مگر اینکه از قبل پادزهری مهیا شده باشد. پادزهر معجزه میکند. من دیده ام. 

وقتی تصمیم به نوشتن این مطلب در ذهنم قوام یافت ابتدا در نوشتن تردید داشتم و میترسیدم که نکند من نیز مثل این نویسنده ی بیمار ، دیو شکنجه گری را به خوانندگان هدیه بدهم و روزگارشان را تباه گردانم اما دیدم که هرگز چنین نخواهد شد. یا لااقل امیدوارم که چنین نشود زیرا بین من و نویسنده یک تفاوت عمده وجود دارد وآن این است که نویسنده دکانی باز کرده و روی گونی های پر از سمومش برچسب عطاری زده است اما من دکانی سم شناسی بازکرده ام و روی گونی هایم نام سمها را نوشته ام . این با اولی خیلی متفاوت است. 

الغرض دیروز برای دومین بار در عمرم داستان بوف کور را خواندم . این کار شاید 4 ساعت از وقت مرا گرفت . بهتر بگوبم من در مدت 4 ساعت این زهر را جرعه جرعه سر کشیدم تا بار دیگر از زهر بودنش مطمئن شوم. 

 

به نظر میرسد بوف کور(جغد کور) نامیست که نویسنده برای خود اختیار کرده است و در هنگام نوشتن "بوف کور" سایه ی خود را روی دیوار به شکل جغد می بیند و قصه را برای او تعریف میکند. نویسنده خود را مثل جغد ، کور و طبیعت درون خود را شوم میبیند. زیرا جغد در روشنایی قادر به دیدن نیست و از روشنایی متنفر است و در بیغوله های تاریک زندگی میکند. درست مثل خود نویسنده.

در فرهنگ عامه ما نیز جغد به شوم بودن مشهور است و مردم از دیدن جغدی که به روی دیواری نشسته است یقین حاصل میکنند که دیوار بزودی فرو خواهد ریخت.

این خصوصیات دقیقا چیزی است که نویسنده دارای آن است. کور بودن و ندیدن خورشید حقیقت و تخریب پایه های زندگی سالم مردم دو خصوصیت بارز آثار نویسنده است. این اعتراف خود نویسنده است و او برای گفتن این حقیقت هیچ نگرانی از خود نشان نمیدهد. او براحتی خود را بوف کور مینامد و از شیوه ی نامگذاری او معلوم است که این نام گذاری نه ازروی استعار بلکه توصیف حقیقی شخصیت خویش است. او صراحتا و موکدا در باره ی شخصیت واقعی خود چنین میگوید :

در این وقت شبیه یک جغد شده بودم ولی ناله های من در گلو گیر کرده بود ، و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند! سایه ام به دیوار درست مثل جغد شده بود وبا حالت خمیده نوشته های مرا به دقت میخواند. حتما او خوب میفهمید ، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه ی چشمم که به سایه ی خودم نگاه میکردم میترسیدم. سایه ی من خیلی پررنگتر و دقیقتر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود. سایه ام حقیقی تر از وجودم شده بود.

صادق هدایت به گفته ی خودش جغد شوم ادبیات ایران است. این جغد کور شوم بر شانه ی هر خواننده ای که بشیند ویرانی وحشتناکی به بار می آورد. این اعتراف خود نویسنده است اما کسانی هستند که این را هرگز باور نخواهند کرد. اینها هوادار او هستند اما حرفش را قبول نمیکنند. آیا "فریب پذیری" و "خود فریبی عناد آلود" ابنای بشر را پایانی خواهد بود؟  او در قالب یک جمله ی  اعتراف گونه میگوید :

 

من به معنی لغاتی که ادا میکردم متوجه نبودم فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح میکردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه خودم حرف میزدم.

 

او حتی خودش هم نمیداند که چه میگوید. حرفهایش چیزی جز پریشان گوییهای یک روان ناهنجار نیست. بنابراین طبیعی است که کسی متوجه حرفهایش نشود. اما همین مبهم گوییهای او را برخی منفعلانه به ضعف خویش و هوش او تعبیر میکنند. آنها فکر میکنند که هدایت حرف مهمی زده است که اینها علی رغم اینکه بارها داستانش را خوانده اند نتوانسته اند به کنه آن ژی ببرند و یا توان درکش را ندارند. در صورتیکه خود نویسنده هم نمیداند که چه گفته است و تایید میکند که همه ی این داستانها زاییده ی ذهن بیمار اوست.

او میگوید : شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. حال این چه مرضی بوده است که نویسنده مبتلا به آن بوده ولی هیچگاه آن را آشکار نکرده و جرات برملا کردن آن را نداشته است؟ آیا وقتی نویسنده با ابراز کینه مبهم به والدینش میگوید :

 

یک نوع کینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را باین ریخت و هیکل پس انداخته بودند..

 

منظور او اشاره به همین بیماری بوده است ؟ بیماری لاعلاجی که مادرزادی بوده و نویسنده ، والدینش را به آن متهم میکند و کینه ی مبهمی را نسبت به آنها در دلش میپروراند؟ آیا نویسنده از یک مرض جنسی در عذاب بوده است؟

آیا اینهمه تباهی که فکر نویسنده را احاطه کرده و از او شخصیتی جنایتکار ساخته بود از همین مریضی ناشی میشده است؟ آیا اینکه نویسنده ، همه مردم و حتی پدر ومادر خویش را یک بیدادگر و مورد نفرت می بیند معلول همین بیماری مرموز است؟ آیا ازدواج نکردن نویسنده رابطه مستقیمی با این بیماری داشته است؟ آیا جنایتهای هولناک و وحشیانه ی  داستانهای او مثل تکه تکه کردن اعضای یک زن و دفن مخفیانه ی او در بیابانهای شابدالعظیم حکایت تجربیات شخصی نویسنده و از آثار بیماری مرموز نویسنده است؟ خدا میداند. اما از این واقعیت که خصوصیات جسمی و روانی قاتل داستانهای او عینا با خصوصیات خود نویسنده مطابقت کامل دارد ، احتمال یکی بودن این دو را بشدت افزایش میدهد و غیر قابل تکذیب میسازد. آیا ما در حال مطالعه ی داستانهای یک نویسنده ی جنایتکار هستیم که خاطرات جنایتهای فجیع خود را در قالب هنر بیان میکند؟ باز هم خدا میداند. 

ساعت 5 دقیقه به 9 بود. وقتی صدای دلنشین اذان مغرب بگوش رسید من در دفتر کارم در حال خواندن ثلث آخر کتاب بودم چیزی از جام زهر باقی نمانده بود و من مصمم بودم که تا جرعه آخر را بنوشم. تلاشم برای برخاستن از سر سفره ی زهر جهت ادای نماز اول وقت بیهوده بود. چسب پرقدرت متن داستان ، قوی تر از اراده ی من شده بود. شاید هم زهر اثر خود را گذاشته بود .میخواستم ببینم که نویسنده چه بر سر این لکاته خواهد آورد و زن خود را چگونه به دست دیو درون خود خواهد کشت. آیا این را هم مثل زن قبلی خود با دشنه تکه تکه خواهد کرد و پس از دفن کردنش بر سر منقل به تریاک کشیدن خواهد پرداخت ؟

آخرین جمله های داستان ساعت ده و ربع شب به پایان رسید و نویسنده ، با فروکردن گزلیک دسته استخوانی به چشم زنش او را با وضع فجیعی کشته بود و چشمش را در مشت خونینش گرفته بود و من با خواندن آخرین جنایت این روح چرکین و خبیث طعم تلخ کامم را به نهایت رسانیده بودم . احساس میکردم از ته زبانم شوکران میتراویدو به درونم میریخت و  بدین ترتیب تا جرعه آخر جام زهر را نوشیده بودم.

بازهم داستان دوقسمت دارد:

قسمت اول : زنی بطور اتفاقی به خانه نویسنده می آید و در رختخوابش میخوابد و بلافاصله میمیرد و نویسنده پس از همخوابگی با مرده ، جسد او را تکه تکه میکند و در چمدانی ریخته و با کمک پیرمردگورکن در بیرون شهر چال میکند و بر میگردد کنار منقل و وافور و آنقدر تریاک میکشد که توهم سراغش می آید. همین

قسمت دوم : نویسنده در توهم افیونی خود زنی دارد که لکاته(روسپی) صدایش میزند. او یک روسپی است و به غیر از نویسنده به همه تمکین میکند. یک شب نویسنده وارد اتاق زنش میشود و بعد از اینکه از او کام میگیرد. خنجری را در چشم او فرو میکند و او را میکشد و از شدت ترس و وحشت از توهم خارج میشود و به انتهای قسمت اول برمیگردد و خود را کنار منقل و وافور باز می یابد.

کل داستان همین است و بقیه ی داستان به فضا سازی اختصاص دارد که نویسنده با تمام مهارتی که دارد سعی کرده است تا از حداکثر توان خود برای تاریک و بی ارزش نشان دادن زندگی انسانها  و همینطور توهین به مقام انسانیت و انبیا و خدا و مذهب استفاده کند. روی زمین هیچ چیزی برای او با ارزش نیست و در آسمان هم که به خدایی اعتقاد ندارد. پس به خود اجازه میدهد به همه کس توهین کند و هرچیزی غیر از خود را خوار و خفیف بداند و حتی خوانندگان آثارش را نیز به درک واصل میکند:

. . . وانگهی چه چیزی  روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزشی داشته باشد؟ آنچه که زندکی بوده از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود. . .  وبعد از آنکه من رفتم ، به درک ! میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است مینویسم.

صبح ساعت چهار و بیست دقیقه بود که با صدای اذان مسجد از خواب بیدار شدم ولی اراده ای برای برخاستن نداشتم . پسر 6 ساله ام که خوابیده بود با صدایی زمخت که به زمختی صدای مردان بدصدا بود فریاد ترسناکی زد و از خواب پرید. خواب ترسناکی دیده بود. نمیدانم چه عاملی بلافاصله مرا بیاد صادق هدایت انداخت. احساس کردم روح خبیث او مرا تعقیب کرده و تا خانه ام نیز آمده است و اکنون باعث کرختی خودم و کابوس پسرم شده است. 

به هر زحمتی بود برای ادای نماز بلند شدم اما بیش از چند قدم نتوانستم بردارم . فشارم افتاده بود و سرم گیج میرفت و دلم پیچ میخورد. خواستم برای درست کردن آب قند وارد آشپزخانه شوم ولی اختیار پاهایم دست خودم نبود مثل نویسنده ی خبیثی بودم که پس از به تحریر درآوردن خاطرات جنایتهایش در قالب داستان از کنار منقل و وافور برخاسته و از شدت زیاده روی در مصرف افیون دچار بی وزنی شده باشد. در گوشه ای از پذیرایی دراز کشیدم و پایهایم روی کاناپه جایی که بلندتر از بدنم باشد گذاشتم تا حالم سرجایش بیاید. دوباره به یاد نویسنده افتادم . احساس کردم دیوی که به درونم خزیده بود از نصف شب شکنجه ی خود را شروع کرده است و میخواهد مرا نیز به سرنوشت شوم نویسنده ی بیچاره گرفتار نماید. دیو ملعون ، جرعه های زهر را در فضای درونم هم میزد تا خوب با ذره های تنم مخلوط شود و تلقینات مسموم نویسنده در ذهنم چرخ میزدند :

. . . وانگهی چه چیزی  روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزشی داشته باشد؟ آنچه که زندکی بوده از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود. . .  وبعد از آنکه من رفتم ، به درک ! میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است مینویسم.

 

من از بس چیزهای متناقض دیده و حرفهای جوربجور شنیده ام . . . حالا هیچ چیز باور نمیکنم . به ثقل و ثبوت اشیا ، به حقاقیق آشکار و روشن همین الان هم شک دارم . . .  آیا من یک موجود مجزا . مشخص هستم؟ نمیدانم.

 

. . . ولی زندگی من همه اش یک فصل و یک حالت داشته ، مثل اینست که در یک منطقه سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است.

. . . نمیدانم چرا هرجور زندگی و خوشی دیگران دلم را میزند

. . . رفتند حکیم باشی را خبر کردند. من پیش خودم کیف میکردم که اقلا این احمقها را به زحمت انداخته ام.

خوابم برد . ناگهان دیدم در کوچه های شهر ناشناسی گردش میکردم . . . ولی مردم این شهر به مرگ غریبی مرده بودند. همه سرجای خودشان خشک شده بودند  . . . به هر کسی دست میزدم سرش کنده میشد می افتاد.

 

 

 مرد قصاب روی ران گوسفندها را نوازش میکرد. . . لابد فکر میکرد اگر زنش را میکشت چقدر پول عایدش میشد!

روی کرانه آسمان را ابرهای زرد غلیظ مرگ آلود گرفته بود.

ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد.

من به معنی لغاتی که ادا میکردم متوجه نبودم فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح میکردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه خودم حرف میزدم

 آنوقت به برتری خودم پی بردم ، برتری خودم به رجاله ها ، به طبیعت ، به خدا. . . یک خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر شده بودم.

دوده ها مثل برف روی صورتم می نشست. وقتی دایه ام غذا برایم آورد از زور ترس و وحشت فریاد زد ، عقب رفت و سینی شام از دستش افتاد . من خوشم آمد که اقلا باعث ترس او شدم.

 اگر صبر نیامده بود همانطوری که تصمیم گرفته بودم همه گوشت تن او را تکه تکه میکردم میدادم به قصاب جلو خانه مان تا به مردم بفروشد. 

 

ناله های این جغد شوم مثل ویروسی سمج فضای ذهنم را پر کرده بود و سعی میکرد از عمقی به عمق دیگر منتقل شود. اما من میدانستم که چگونه از شرشان خلاص شوم. خوشبختانه آنتی ویروس من فعال بود و میدانستم که بزودی عملیات خود را شروع خواد کرد و قبل از اینکه ویروسها فرصت تکثیر و تسلط پیدا کنند کارشان را یکسره خواهد کرد و بسرعت ، دوباره ذهنم پاکسازی خواهد شد.

چون قرار ما در این نوشته بی پرده بودن با نویسنده است میگویم که وقتی آثار شکنجه را احساس کردم گفتم : خدا لعنتت کند هدایت. چه دیو وحشتناکی به جان مردم انداخته ای. 

 

با اولین نشانه های سپیده دم که صدای عطرآگین قرآن و مناجات فضای خانه را پرکرد ، جغد شوم چشمهای کورش را بست و از روی دیوار خانه مان پرید و ناپدید شد. فقط نگرانی من از دیوارهای همسایه هاست.

حال که این نوشته را به پایان میبرم با خود و خدای خودم عهد میکنم که این آخرین تماس من با این شیطان باشد. و به خدا قول میدهم که در اولین فرصت  روحم را غسل دهم تا بدین ترتیب این دیو شکنجه گر را از درونم خارج کنم و درونم را از زهر مهلک این روح پلید اما چیره دست رها کنم. میدانم روح را چگونه باید غسل دهم.

پی نوشت : برای قولی که هم اکنون به خود و خدای خود دادم تا روحم را غسل دهم و درونم را از خباثت ناشی از مطالعه ی آثار هدایت پاک کنم به همین خاطر و با عرض پوزش :

1- از قبول دعوت کامنتهایی که دعوت به مباحثه میکنند معذورم. زیرا کسانیکه پس از خواندن این مطلب به زهرآگین بودن و ویرانگر بودن نوشته های این نویسنده پی نبرند با هیچ منطق دیگری پی نخواهند برد زیرا عشق به هدایت چشم عقلشان را کور کرده است. یا بهتر بگویم دیوی که گریبان آنها را گرفته تا آنها را نکشد رهایشان نخواهد کرد. شاید آنها اراده ای برای جدا شدن از افکار هدایت ندارند یا اصلا خارج از خواست دیو درون خویش اراده ای ندارند. شاید رمقی برایشان نمانده است. شاید آنها در حال احتضارند. کاش کسی میتوانست کمکشان کند. 

 2- کامنتهایی که دارای آدرسی هستند که به نوشته های هدایت یا حمایت از او ختم میشوند تایید نمیشوند.

  نظرات ()
حکایتی شیرین نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/۳

 

 

حکایتی شیرین از گلستان سعدی

یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت

بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست

هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست

من بموجب آن که پرورده نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی اجازت فرمای تا وزیر را بکشم  آنگه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی ملک را خنده گرفت، وزیر را گفت چه مصلحت می‌بینی؟ گفت ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند .گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند

سر خود را به نادانی شکستی

چو کردی با کلوخ انداز پیکار

چنین دان کاندر آماجش نشستی

چو تیر انداختی بر روی دشمن

 

  نظرات ()
مناظره ی تلویزیونی برادر سنّی و یک وهّابی! نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/۱

  نظرات ()
سه دعایی که هر روز یهودیان میکنند نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/۱

هر مرد یهودی باید هر روز در دعای صبحگاهی سه دعای خیر بکند :

1- خدایا متشکرم که یک غیر یهودی نیستم

2- خدایا متشکرم که یک زن نیستم

3- خدایا متشکرم که نادان نیستم


A man must say three blessings every day during morning prayers:

He thanks God “that He didn’t make me a gentile,

that He didn’t make me a woman,

that He didn’t make me an ignoramus.”

 

منبع

  نظرات ()
مطالب اخیر شعری از آیت‌الله صافی گلپایگانی در انتقاد از کوروش گرایی پر کاربردترین مشاغل پاسخ امام حسن به پادشاه روم دعای ذوالقرنین بوی جوی مولیان لحظه اعلام مذهب شیعه بعنوان مذهب رسمی ایران(عکس) تست - آیا مشکل پرشین بلاگ برطرف شده است؟ مشکلات پرشین بلاگ کلافه کننده شده است کلید سعادت چیست ؟ ملا احمد نراقی
کلمات کلیدی وبلاگ حکمت (٩٠) آمریکا (٦٦) رفسنجانی (٤۱) شعر (٤٠) حدیث (۳٤) امام حسین (۳٠) امام علی (٢٧) دعا (٢٦) عاشورا (٢٥) روحانی (٢٥) حضرت محمد (٢۳) انتخابات ریاست جمهوری (٢٠) احمدی نژاد (۱٩) امام خامنه ای (۱٩) قرآن (۱۸) غرب (۱٧) نماز (۱٤) حکایت (۱۳) علم (۱۳) خدا (۱۳) محرم (۱٢) اسلام (۱۱) اسرائیل (۱۱) حجاب (۱۱) امام صادق (۱٠) خاتمی (۱٠) امام خمینی (۱٠) انسان (٩) رمضان (٩) میرحسین موسوی (٩) فساد (۸) شهریار (۸) صادق هدایت (٧) نجوم (٧) فتنه (٧) سبک زندگی (٧) امام زمان (٦) حضرت زهرا (٦) یارانه ها (٦) مصائب (٦) زیارت عاشورا (٦) جمهوری اسلامی (٦) اعمال (٦) شهید (٦) دروغ (٥) آزادی (٥) عشق (٥) سیاست (٥) هنر (٥) کربلا (٥) جنگ (٥) فلسطین (٥) آذربایجان (٥) جغرافیا (٥) روزه (٥) امام جواد (٥) جمعیت (٥) زلزله تبریز (٥) ویروس فرهنگی (٤) عیدفطر (٤) محرم و صفر (٤) بوز قورد (٤) اصلاح طلبان (٤) عید غدیر (٤) قدس (٤) امام حسن (٤) عید نوروز (٤) نوحه (٤) مادر (٤) یهود (٤) ازدواج (٤) حقوق بشر (٤) انقلاب (٤) ماهواره (٤) امام رضا (٤) ایمان (٤) زندگی (۳) ashura (۳) هاشمی (۳) زن (۳) کامپیوتر (۳) تورم (۳) عدالت (۳) دموکراسی (۳) خانه (۳) خامنه ای (۳) شاه (۳) شیطان (۳) گل (۳) اینترنت (۳) تکنولوژی (۳) تبریز (۳) غزه (۳) سال نو (۳) روحانیت (۳) انگلیس (۳) امام سجاد (۳) راستگویی (۳) امام هادی (۳) اجابت دعا (۳) گرگ خاکستری (۳) عنایت خدا (۳) حقوق انسان (٢) قرآن سوزی (٢) تساوی زن ومرد (٢) نا امیدی از خدا (٢) فساد در سینما (٢) عالمان بی عمل (٢) ملی-مذهبی (٢) مذاکرات هسته ای (٢) 10 میلیارد تومان (٢) 9 دی (٢) خشونت علیه زنان (٢) تست شخصیت (٢) وام بانکی (٢) جلیلی (٢) فضولی (٢) جنبش عدم تعهد (٢) مطهری (٢) ترک (٢) صهیونیسم (٢) صلوات (٢) پهلوی (٢) شب قدر (٢) ریا (٢) علوم تجربی (٢) سنائی (٢) عمل (٢) 5+1 (٢) علامه جعفری (٢) هندوانه (٢) شعبان (٢) یاحسین (٢) قضاوت (٢) پیامبران (٢) زمین (٢) انفاق (٢) توبه (٢) نذر (٢) شیر (٢) 29 بهمن (٢) سوریه (٢) پدر و مادر (٢) سوال (٢) عبادت (٢) زمان (٢) مناجات (٢) دزد (٢) معجـزه (٢) شیعه (٢) عباس (٢) عقل (٢) شریعتی (٢) زینب (٢) بهمن (٢) کودک (٢) خمینی (٢) منافق (٢) عید (٢) عرفه (٢) نیایش (٢) بهشت (٢) تروریست (٢) تحریم (٢) زبان (٢) فیلم (٢) گرانی (٢) اندیشه (٢) سینما (٢) انتظار (٢) دنیا (٢) جوک (٢) خنده (٢) ایران (٢) دانش (٢) دل (٢) فلسفه (٢) آرزو (٢) تربیت (٢) چشم (۱) شجریان (۱) تمدن (۱) طلا (۱) باران (۱) انتخابات مجلس (۱) مجلس (۱) توکل (۱) قیامت (۱) قبله (۱) نگاه (۱) فوتبال (۱) صبر (۱) مسابقه (۱) بازی رایانه ای (۱) رنگ (۱) دین (۱) نوکیا (۱) تاریخ (۱) شادی (۱) قلب (۱) سکوت (۱) ترس (۱) نفرت (۱) طنز (۱) تولد (۱) وبلاگ (۱) موبایل (۱) ورزش (۱) غم (۱) مذاکره (۱) مسلمان (۱) المپیک (۱) ابلیس (۱) کافر (۱) قانون (۱) عطار (۱) کوروش (۱) عمر (۱) پیام کوتاه (۱) ترافیک (۱) مهاجرت (۱) مجازات (۱) قم (۱) حج (۱) علی (۱) لطیفه (۱) اصلاحات (۱) آقا (۱) آسمان (۱) قبر (۱) لذت (۱) پزشک (۱) زرتشت (۱) روزی (۱) انیشتین (۱) نوشتن (۱) سانسور (۱) ابر (۱) گفتار (۱) مغز (۱) والدین (۱) تسلیت (۱) شرق (۱) ماسک (۱) خیانت (۱) امتحان (۱) راه (۱) جهان (۱) طبیعت (۱) روشنفکری (۱) فیلترینگ (۱) ظهور (۱) حزب (۱) اربعین (۱) تفسیر (۱) بحرین (۱) شجاعت (۱) پروین اعتصامی (۱) بدبختی (۱) دمکراسی (۱) وحی (۱) حماقت (۱) اوستا (۱) نظم (۱) ویکتورهوگو (۱) انجمن حجتیه (۱) سلوک (۱) فریب (۱) خشک و تر (۱) سجده (۱) گناه (۱) احزاب (۱) غرور (۱) امامت (۱) توسل (۱) زیبایی (۱) الله اکبر (۱) بهداشت (۱) دانستن (۱) وحدت (۱) سحر (۱) روسیه (۱) روح (۱) دوزخ (۱) نیما (۱) انشتین (۱) گوش (۱) خرافه (۱) انبیا (۱) عزا (۱) حکومت دینی (۱) فاتحه (۱) بینایی (۱) روز جهانی قرآن (۱) چادر (۱) جوک ترکی (۱) تخیل (۱) چمران (۱) سلیمانی (۱) بایاتی (۱) جبر (۱) تخصص (۱) استغفار (۱) بسیجی (۱) کهکشان (۱) قاضی (۱) جامعه اطلاعاتی (۱) ادیسون (۱) حجامت (۱) سرمایه داری (۱) اصول گرایی (۱) ذکر (۱) جوجه (۱) نسبیت (۱) حیا (۱) سید احمد خمینی (۱) بیمارستان (۱) کلاهبرداری (۱) مشایی (۱) اصلاح طلبی (۱) کعبه دل (۱) شبهات (۱) تعهد (۱) شاید وقتی دیگر (۱) شمس تبریزی (۱) عبدالله نوری (۱) برکت (۱) بودا (۱) دیکتاتور (۱) تکلیف (۱) تفکر (۱) جوان (۱) الهی (۱) شناخت (۱) سلامتی (۱) میهن (۱) اختیار (۱) پیام نوروزی (۱) تناقض (۱) جوانی (۱) اهل سنت (۱) قبرستان (۱) حضرت یحیی (۱) امام کاظم (۱) فتح (۱) یوم الله (۱) حلزون (۱) نبوغ (۱) برنارد شاو (۱) حقارت (۱) راه قدس (۱) یتیم نوازی (۱) جهانی سازی (۱) فیس بوک (۱) اسم اعظم (۱) دانایی (۱) فرمانده (۱) تجارت الکترونیک (۱) حاج همت (۱) انرژی هسته ای (۱) اطلاعات عمومی (۱) نیمه شعبان (۱) حزب الله (۱) امام محمد باقر (۱) رجب (۱) مبارزه با نفس (۱) غضب (۱) اقوام ایرانی (۱) هاوایی (۱) گردن بند (۱) شیخ (۱) لیبرال (۱) فرومایه (۱) امام موسی کاظم (۱) مختارنامه (۱) حضرت ابراهیم (۱) جزیره برمودا (۱) 14 معصوم (۱) حضرت ابوالفضل (۱) اصول دین (۱) حضرت نوح (۱) جبر و اختیار (۱) حق الناس (۱) طرح ولایت (۱) امداد غیبی (۱) جنبش سبز (۱) بیداری اسلامی (۱) نداآقاسلطانی (۱) میکروسکوپ افکار (۱) سود بانکی (۱) ضداسلام (۱) خواب و بیدار (۱) تعویذ (۱) علم غیب (۱) خواستن توانستن (۱) تقلید سیاسی (۱) فراماسون (۱) sms تبریز (۱) اس ام اس تبریز (۱) استاد عالی نسب (۱) نشانه برای فردا (۱) توافق نامه ژنو (۱) شهبد (۱) حضرت زکریا (۱) خوض در باطل (۱) آدمخواری (۱) وضوی صفر و یکها (۱) لاحول (۱) جهنمہ (۱) نقض غرض (۱) جام دیجیتال (۱) خسرو زارع فرید (۱) کارتهای بانکی (۱) شرکت انیاک (۱) شبکه شتاب (۱) تنگه برینگ (۱) سیلی ایام (۱) توحش (۱) حرز (۱) راهزن (۱) بهشت احمقها (۱) ساده لوحی (۱) آفتاب پرست (۱) فتح ایران (۱) مدیرکل (۱) زمزمه های تنهایی (۱) سال پول (۱) بانوی شعر ایران (۱) پهلوی2 (۱) کفش کتانی (۱) قوم پارس (۱) شعار سال (۱) امام نقی (۱) سوره کوثر (۱)
دوستان من برهان سایت زیبای قرآن شیعه 24 نقد مدرنیته مشاوره کسب و کار پرتال زیگور طراح قالب