در چند روز قبل بصورت کاملا اتفاقی بخاطر مطالبی که در فضای مجازی دیدم ، سه مطلب در باره آثار و شخصیت صادق هدایت منتشر کردم. در این مطالب ، صادق هدایت  بعنوان فردی که دچار بیماری روانی بود معرفی میشود. این چیزی است که از سالها پیش من به آن معتقد بودم و هستم. امروز وقتی همان مطالب را دوباره مرور میکردم با خود گفتم که آیا از این اظهار نظر خود مطمئن هستی؟ نکند برداشتهای سال قبلت اشتباه بوده است ؟ بخاطر همین سوال که به ذهنم خطور کرد و بخاطر اینکه دوست ندارم حرفی بی منطق زده باشم و بدتر ازآن ، کسی را بیخودی متهم کنم تصمیم گرفتم به سخن خودم دوباره فکر کنم و در باره میزان استحکام آن تحقیقی بکنم و اگر اشتباه قضاوت کرده ام اصلاح کنم. برای همین خاطر تصمیم گرفتم یکی از آثار این نویسنده را بطور تصادفی انتخاب کنم و بخوانم و بار دیگر در باره این نوسنده قضاوتم را تازه کنم. قرعه بنام داستان سه قطره خون افتاد. وحال حکایت این داستان را باز گو میکنم.


سه قطره خون

این داستان دو قسمت دارد که هردو قسمت ، روایتی نا تمام و بی نتیجه دارند:

1-     قسمت اول : راوی در یک دیوانه خانه تحت مداواست، ناظم دیوانه خانه ، یک گربه را با تیر زده و سه قطره خون پایین درخت کاج چکیده ، ولی ناظم منکر آنست و تقصیر را به گردن مرغ حق می اندازد. وقصه تمام میشود. فقط همین.

2-     قسمت دوم : رفیق صمیمی و همسایه ی راوی ، یک گربه نر را با تیر زده و سه قطره خون پایین درخت کاج چکیده ولی او تقصیر را به گردن راوی می اندازد و راوی به گردن مرغ حق می اندازد. وباز هم قصه تمام میشود. باز هم فقط همین.

 

نویسنده ، همین اتفاق مضحک و بی معنی را در اثر پریشانی روان خود چنان در پرده ی ابهام بیان میکند که خواننده پس از تمام شدن داستان اصلا متوجه نمیشود که همه ی جریان قصه فقط یک موضوع بی ارزش بوده است زیرا خواننده به خاطر اعتمادی که به نویسندگان دارد مطمئن است که نویسنده قصد انتقال پیام با ارزشی را قالب داستان دارد و به هیچ وجه احتمال نمیدهد که نویسنده قصد تمسخر او را داشته است ،لذا علت عدم دریافت پیام داستان را حمل به ضعف خود میکند و  چنین تصور میکندکه او خودش نتوانسته است منظور نویسنده را متوجه شود و در اکثر موارد خواننده تصمیم میگیرد زیاد کنجکاوی نکرده و به حس کاذبی که از داستان گرفته است بسنده کند.

در واقع صادق هدایت به همان بی رحمی که آرزو میکند بجای دکتر باشد و به غذای همه زهر بریزد و همه را بکشد و دست به کمر به جنازه ی آنها نگاه کند ، قصد کرده است که خواننده ی داستانهای خود را که بدون پرده پوشی همه ی آنها رجاله و احمق میداند ، تا سرحد مرگ به تمسخر بگیرد و برای یک حرف مفت ، ساعتها ذهن او را پریشان و کلاف پیچ کند. او از این کار خود کیف میکند و تصور میکند به این طریق توانسته است انتقام زندگی پوچ خود را ازنسل بشر بگیرد.

داستان هر دو قسمت در این عبارت کوتاه خلاصه میشود : به دو گربه تیراندازی شده و سه قطره خون درپایین دو درخت کاج چکیده است. ولی قاتلین دو گربه به کار خود اعتراف نمیکنند.

باور نمیکنید که همه ی حرف داستان همین باشد؟ ولی باور کنید ، چون همه ی قصه همین است و با خواندن این دو سطر ، هیچ چیز نا گفته ای از داستان ، باقی نمانده است. یعنی اگر شما همین دو خط را بخوانید کل ماجرای داستان را دانسته اید وبا خواندن همه داستان چیز جدیدی دستگیر شما نخواهد شد. ماجرایی که هیچ است و هیچ معنایی و پیامی ندارد. شما باور میکنید بخاطر نوشتن یک چنین متنی به آدم بگویند : نویسنده تراز اول ؟  راستش خود صادق هم باورنمیکرد و به همین خاطر هم گفته است : وای بحال مملکتی که بزرگترین نویسنده اش من باشم. اما ما دوستانی در داخل مملکت داریم که حرف خود صادق را هم قبول ندارند. هوادارش هستند ولی حرفش را قبول نمیکنند. بگذریم. 

تنها چیزی که غیر از اینها به داستان اضافه شده است چند اسم و نشانه های نا مربوط و متناقضی است که هیچ منطقی ندارند و خواننده را در یک کلاف سر درگم ذهنی سرگردان میکنند. این نشانه ها به مقتضای ذهن پریشان نویسنده طوری گفته شده است که خواننده خیال میکند حتما رابطه ای منطقی وجود دارد که من نفهمیده ام ولی تا به الان من کسی را ندیده ام که توانسته باشد بین نشانه هایی که در داستانهای این نویسنده وجود دارد ارتباطی منطقی و معنی داری برقرار نماید.

البته ناگفته نماند که من معتقدم که فن داستانسرایی نویسنده قویست زیرا او بخوبی بلد است که خواننده را با کمترین کلمات با حس خود همراه نماید واین قدرت نویسنده را میرساند. اما با وجود تکنیک قوی معلوم است که نویسنده حرفی برای گفتن ندارد. حرفهایی میزند که پوچ و بی معناست. هیچ دانشی را به خواننده منتقل نمیکند. داستانهای او همه بی سروته و بدون ارتباط منطقی هستند. شما اگر صد بار هم مثلا بوف کور را بخوانی منظور نویسنده را درک نمیکنی. برخی این را به قدرت فهم نویسنده مرتبط میکنند در حالیکه اینگونه نیست زیرا خود نویسنده هم نمیداند که منظورش چیست. هدف آن از نوشتن این است که فقط درگیریهای ذهنش را بیرون بریزد و خود را سبک نماید. به همین خاطر هم هست که هیچ منطق روشنی در نوشته های او نیست.


با خواندن این داستان به برداشت قبلی خودم مجددا اطمینان حاصل کردم . زیرا مجانینی را در طول سالها دیده ام که حرفهای نامربوط میزنند و عبارات متضاد را کنار هم می آورند که اگر کسی حضور ذهن قبلی در مورد آنها نداشته باشد نمیتواند به نامربوط بودن آنها پی ببرد. زیرا حرفهای متضاد تامل برانگیز است و گاهی وقتها اگر آنها را نشناسی از حرفهایشان احساس عمق و معنای کاذب  به تو منتقل میشود در حالیکه هیچ مفهومی غیر از پریشان گویی ندارند. دیوانه هایی را دیده ام که با اینکه  خودشان  نمیدانند که چه میگویند اما قادرند که با حرفهایشان تو را مبهوت کنند و درست در زمانی که تو به حرفهای آنها فکر میکنی خنده ی دیوانه واری میزنند و از تو دور میشوند و تازه متوجه جنون آنها میشوی.

واما به داستان برگردیم :

قسمت اول : تصویر کننده محیط دیوانه خانه و تعریف چندسطری یک ملاقات چند دقیقه ایست

راوی داستان در یک دیوانه خانه بستری است و یکسال است که شبها تا صبح از صدای ترسناک گربه نخوابیده است.او از همراهانش که در دیوانه خانه با او هستند چند نفر را نام میبرد ولی به همان معرفی یک سطری قناعت میکند و در ادامه داستان هرگز از آنها یادی نمیکند :

  • حسن ناوه کش که آدمی احمق ، کوتوله و طاس است.
  •  فردی بنام محمد علی که بغیر از یک جمله ناقص ، اطلاعاتی از او به دست نمیدهد
  • یک دکتری که چیزی سرش نمیشود. همین
  • صغرا سلطان که پیرزن است ولی فکر میکند دختری 14 ساله  است.
  • تقی که از زنها متنفر است ولی عاشق همین پیرزن شده است.
  • اتاقی آبی که تا کمرش کبود است.
  • یک دیوانه تازه وارد که شکمش را دریده و با روده هایش بازی میکند
  • دیوانه دیگری که با ناخن چشم خودش را ترکانیده و خون چشمش خشکیده است
  • ناظم دیوانه خانه که همه این بدبختی ها زیر سر اوست و همیشه با دماغ بزرگ و چشمان ریز بشکل وافوری ها ته باغ زیر درخت کاج قدم میزند و گاهی خم میشود و پایین درخت را نگاه میکند. راوی میداند که آنجا زیر درخت سه قطره خون چکیده است. گربه ای قناری او را خورده و او دیروز به قراول دم در گفته است که گربه ای را که در حال بالا رفتن از درخت کاج بود با تیر بزند و این سه قطره خون مال همان گربه است ولی ناظم میگوید که مال مرغ حق است.
  • عباس زشت آبله رو که رفیق و همسایه راوی است. دو هفته است که او را آورده اند و ادعا میکند پیغمبر و شاعر است. شعری دارد که دائم میخواند و تار میزند.
  • یک زن و یک مرد و یک دختر جوان با یک دسته گل به دیدن عباس آمدند که راوی آنها را میشناسد و 5 بار دیگر هم قبلا آمده اند. راوی دید که دختر به او میخندد و فهمید که دختر او را دوست دارد ولی عباس دختر جوان را کناری کشیده و بوسیده است. پایان قسمت اول به همین شکل است.

 

قسمت دوم : فقط یادآوری یک خاطره توسط بیمار روانی از بهترین رفیق و همسایه دیوار به دیوارشان است

  • سیاوش بهترین رفیق و همسایه ی اوبود و تنها کسی بود که به ملاقات راوی آمده بود. با او به مدرسه میرفتند و راوی به سیاوش تار یاد میداد
  • رخساره دختر عموی سیاوش نامزد راوی بود و خواهر رخساره ، نامزد سیاوش بود ولی یکماه قبل از عقدشان گفته بودند که سیاوش مریض شده است.
  • راوی یکروز غروب بطور اتفاقی صدای تیری شنیده بود و به خانه سیاوش رفته بود و دیده بود که زیر درخت کاج سه قطره خون چکیده است.
  • یک اتاق آبی رنگ که تاکمرکش آن کبود بود اتاق سیاوش بود. کنار اتاق یک تار بود.
  • سیاوش یک گربه ماده داشت بنام نازی. که یک معشوقه پیداکرد و به سیوش کم محلی کرد و سیاوش هم گربه نر را باتیر زد و کشت. و پس از نازی و جسد گربه ناپدید شدند.
  • جندی بعد دوباره هرروزگربه ی نر میآمده و روی درخت کاج مینشسته و ناله میکرده و شب سوم سیاوش با تیر او را کشته و سه قطره خون پایین درخت چکیده است. از آن شب تا حالا باز هم گربه نر هرشب می آید و با همان صدا ناله میکند و فقط سیاوش صدای او را میشنود و دیگران میخندند و باور نمیکنند. از آنشب تاکنون شبها نخوابیده زیرا گربه هر شب با حنجره دردناکش ناله میکشد و جفت خودش را صدا میکند. امشب هم دوباره باز هم شلیک کرده و گربه را کشته و سه قطره خون از آن بالا چکیده است.
  • در همان حال که آنها در اتاق سیاوش هستند رخساره با یک دسته گل با مادرش وارد میشود. و سیاوش به  آنها راوی را که الان میدانیم اسمش احمدخان است شاهد میگیرد که سه قطره خون وجود دارد و البته شلیک کننده هم راوی بوده به او .  راوی هم تایید میکند و میگوید که آن سه قطره خون مال گربه نیست بلکه مال مرغ حق است. یا متعلق به گربه ای بوده که قناری همسایه را خورده و او را با تیر زده اند و وقتی از آنجا میگذشته سه قطره خون روی زمین ریخته است.
  • راوی تار میزند و شعر میخواند (همان شعری را که عباس در دیوانه خانه میخواند)
  • مادر رخساره ناراحت شده و میرود و رخساره  راوی را دیوانه خطاب کرده و دست در دست سیاوش از اتاق به حیات میروند و همدیگر را میبوسند.

پایان قسمت دوم  به همین شکل است و داستان به همین مقدار است و دیگر هیچ. یعنی دو گربه با تیر کشته شدند و سه قطره خون از آنها پایین درخت کاج چکید.


همینطور که ملاحظه کردید داستان دو قسمت دارد. که از لحاظ پیوستگی هیچ ربطی به هم ندارند و هر دو ناقص و بدون نتیجه رها شده اند. وتنها نشانه هایی  مشابه دو قسمت را بهم مربوط میکنند.اما این ارتباط بقدری در هم و برهم است که نه تنها اطلاعات شفافی به خواننده منتقل نمیشود ، بلکه او را به توهم وجود رمز ورازی عمیق بین دو داستان به تفکری پوچ و بی انتها وامیدارد. در صورتی که هیچ رازی بین این دو قسمت وجود ندارد و بهترین مصداق مثل نخود سیاه همین جاست. و خواننده به دنبال چیزی فرستاده میشود که اصلا وجود خارجی ندارد. یعنی این داستان توهمی عمیق به خواننده هدیه میدهد که ممکن است او را به همان جایی رهنمون شود که نویسنده خود رفته است. انزوا ،جنون و انتحار!

 

به دنبال کشف منطق قصه:

 

داستانهایی که اپیزودیک یا همان چند قسمتی هستند. میتوانند هیچ ارتباطی روایی با هم نداشته باشند یا میتوانند بهم مرتبط بوده و مثل تکه های یک پازل پیام واحدی را به خواننده منتقل نمایند.  در این داستان ملاحظه میشود که ظاهرا نویسنده قصد دارد دو جریان مرتبط به هم را روایت کند،دو داستانی که با هم رابطه ی تنگاتنگ دارند. با توجه به متن داستان به نظر میرسد که نویسنده با قرار دادن هشت نشانه ی مشابه در هر دو قسمت داستان میخواهد از یک رابطه ی منطقی بین دوقسمت داستان پرده بردارد. نشانه های هشتگانه عینا درهردوقسمت تکرار میشوند. بنابراین انتظار میرود که بین شخصیتهای دو قسمت مجزای داستان که نشانه های مشابهی به آنها اشاره میکنند یک وابستگی هویتی برقرار باشد.

بعنوان مثال در قسمت اول ، شخصی در یک اتاق آبی با کمرکش کبود زندگی میکند که شبها از ناله های ترسناک گربه ها خوابش نمیبرد. در قسمت دوم هم عین همین شخص وجود دارد. طبیعی است که خواننده به دنبال یک رابطه ی "این همانی" بین این نوع شخصیها باشد. 

با بررسی ارتباطات قسمت اول و دوم ، پریشان گویی ناشی از آسیبهای روانی نویسنده قوت میگیرد. نشانه های مشابهی که در دو قسمت داستان آمده اند و طبیعتا میبایستی منطق معینی را دنبال میکرده اند اما نکرده اند اینها هستند :

1-     گربه ای که هر شب با حنجره ی دردناک ناله میکشد ، این ناله ها در قسمت اول راوی و در قسمت دوم سیاوش را بی خواب کرده است. (آیا راوی قسمت اول همان سیاوش قسمت دوم است. که هر دو از ترس ناله های گربه بیخواب شده بودند؟)

2-     اتاق آبی که تا کمرکش آن کبود است . این اتاق در قسمت اول متعلق به راوی و در قسمت دوم متعلق به سیاوش است. (آیا راوی همان سیاوش است که هر دو اتاق آبی دارند؟)

3-     درخت کاج و سه قطره خون پایین آن. سه قطره خونی که در هر دو قسمت  زیر درخت کاج چکیده است باید ارتباطی بین این دو قسمت برقرار نماید در صورتی که چنین ارتباطی کشف نمیشود.

4-     قناری که در قسمت اول متعلق به ناظم دیوانه خانه و در قسمت دوم متعلق به همسایه سیاوش است که یکی از همین همسایه ها خود راوی است. (آیا راوی که همسایه سیاوش است همان ناظم دیوانه خانه است که هر دو قناری دارند؟ در قسمت اول ناظم که صاحب قناری است به گربه تیر زده و در قسمت دوم تقصیر تیر انداختن صاحب قناری به گردن راوی انداخته میشود)

5- رفیق و همسایه راوی. که در قسمت اول عباس آبله رو است که شعر میخواند وتار میزند  ولی در قسمت دوم سیاوش است (آیا عباس دیوانه خانه همان سیاوش قسمت دوم است که هردو رفیق و همسایه راوی هستند ؟)

6-     کسی که تار میزند و شعر میخواند. درقسمت اول عباس است ولی در قسمت دوم  راوی است. (آیا راوی همان عباس دیوانه خانه است که هردو تار میزنند و هردو یک شعر را میخوانند و هردو ادعا میکنند که خودشان آن شعر را گفته اند؟)

7-    مرغ حق. مرغ حقی که سه قطره خون به او نسبت داده میشود. در قسمت اول ناظم سه قطره خون را به گردن مرغ حق می اندازد ودر قسمت دوم راوی است که این کار را میکند. (آیا ناظم و راوی یک نفر هستند یا وابستگی خاصی میانشان موجود است؟)

8-     دختری که دسته گل بدست دارد. این دختر در قسمت اول به دیدن عباس آمده و در قسمت دوم به دیدن سیاوش می آید.(آیا عباس همان سیاوش است که هر دو همسایه و رفیق راوی هستند و به دیدن هر دو دختری دسته گل بدست می آید که آن دختر در اصل راوی را دوست دارد و توسط هر دو رفیق راوی بوسیده میشود؟ )

با توجه به نشانه های مشترک بین دوقسمت ، وقتی احتمالات گفته شده در 8 بند فوق را کنار هم قرار میدهیم متوجه میشویم که باید راوی همان ناظم و عباس و سیاوش باشد. یعنی هر چهار نفر باید یک نفر باشند. در صورتی که این امکان ندارد. زیرا راوی به صراحت میگوید که عباس زشت است و دختر بجای او مرا دوست دارد. یا میگوید که من رخساره را دوست دارم و سیاوش با خواهر رخساره نامزد است. راوی ناظم هم نمیتواند باشد زیرا راوی بیمار است و ناظم مراقب آنهاست. ملاحظه میشود که نویسنده ، نشانه های دو قسمت داستان را چنان به هم پیچ در پیچ کرده است که بین دو قسمت داستان هیچ ارتباط منطقی برقرار نمیشود. البته شاید رابطه ی "این همانی" برقرار نشود ولی در این آشفته بازار موجود در داستان ، هیچ رابطه ی دیگری نیز قابل کشف نیست. و این یکی از نشانه های روان پریشی نویسنده است. 

نکته ی جالب دیگر اینجاست که حتی اگر نویسنده بین این نشانه ها ارتباط منطقی هم برقرار میکرد بخشی از مشکل برطرف میشد ولی بازهم مشکل اصلی که همان محتوی و پیام داستان بود باز هم سر جای خودش باقی بود. یعنی کشته شدن دو گربه و ریختن سه قطره خون چه پیامی دارد که باید خواننده آن را دریابد؟

خاطره : اولین باری که من کتاب سه قطره خون را خواندم حدود سی سال قبل شاید سال 62 بود که دبیرستان میخواندم. در آن زمان 4 یا 5 سال بود که انقلاب پیروز شده بود و دوران دفاع مقدس را سپری میکردیم . من با دیدن عنوان سه قطره خون در میان قفسه کتابخانه چنین فکر کردم که شاید این یک کتاب انقلابی باشد که به مبارزات مردم علیه رژیم شاه مربوط بشود. به همین خاطر آن را به امانت گرفتم و مطالعه کردم. از همان سطرهای اول کتاب متوجه شدم  که برداشت من از محتوای کتاب واقعیت ندارد. بار اول که خواندم چیزی دستگیرم نشد. روز دیگر دوباره خواندم . باز هم گیج شدم . به خودم گفتم شاید سواد من قد نمیدهد. این بود که از اصرار برای فهمیدن آن منصرف شدم و لی نام نویسنده ی آن در ذهنم ماند. "نوشته : صادق هدایت" . من که نمیشناختمش ولی بعدها که کتابهای دیگری از او خواندم بهتر با او آشنا شدم و وقتی که زندگینامه ی او را خواندم و عاقبت سرنوشتش را فهمیدم ، پی بردم که چرا من متوجه پیام داستانهای او نشده ام.


الان که برای او نقدی مینویسم 30 سال از اولین آشنایی ام با آثار او میگذرد و اکنون من 48 سال دارم و صادق هدایت هم درست در 48 سالگی خود را کشته است. اکنون بخوبی متوجه میشوم که فردی در سن من وبا مشخصات او اگر مثل صادق هدایت و در آن شرایط اجتماعی زندگی میکرد چه سرنوشت هولناکی ممکن بود در انتظارش باشد. اکنون تنها فکری که به نظرم میرسد این است که آرزو میکنم ای کاش در آن زمان فرد دلسوزی در کنار او می بود تا کمکش میکرد و نمیگذاشت در این ورطه ی هولناک بیافتد. حال که در خانه ی پدری اش پدری لایق و تاثیر گذار بالای سرش نبود ، کاش در کافه نادری یکی از رفقایش پدری میکرد و بجای نوش گفتن نیشی میزد و در حقش رفیقی میکرد.اگر چنین میکردند و اورا امیدوارانه به دنیای انسانیت رجعت میدادند با وجود مهارت و استعداد ادبی او شاید اکنون جامعه ما نویسنده ای داشت که مهارت ادبی و حکمت متعالی را در هم آمیخته و برای نسل ما تحفه ای به یادگار گذاشته بود که هر ایرانی از خواندن آن روح و روانش تازه میگشت و میتوانست در ساختن دنیایی پرثمرتر از آن استمداد کرده و با تمام وجود به آن افتخار کند.

اما چیزی که الان داریم دستگاه قدرتمندی است که به فضای تنفسی نسل ما سم مهلک میپاشد. سم جنون ، سردرگمی ، جامعه ستیزی ، نا امیدی ، سم انتحار ، سم پوچی ، انزوا ، رخوت ، نفرت از دیگران ، مرگ ، بیهوده گی و تخریب و تمسخر فضائل انسانی.

این است هدیه ی صادق هدایت به دنیای ما : سخنان مخربی که ماهرانه با کلمات تاثیر گذار گفته شده است. 

 

 

کاش روی کتابهای صادق هدایت بنویسند : 

هشدار : نویسنده ی این کتاب که از همه ی مردم بشدت متنفر بوده ، هرگز ازدواج نکرده و در 48 سالگی با خودکشی به زندگی خود خاتمه داده است ، مظنون به درجه ای از جنون است و نوشته هایش بنیه ی عقلانی قابل قبولی ندارد.

شاید این هشدار ، خوانندگان این کتابها را هشیار کند تا کمتر در معرض آسیبهای روحی و فکری این داستانها قرار گیرند.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 

 

آینده روابط ایران و عربستان 

سایت فرا رو با عنوان  گرم شدن روابط ایران-عربستان مشکل جدید جنگ طلبان  ضمن ذوق زدگی از طرح چنین اقدامی نوشت :

نئوکان ها و دیگر تندروها هنوز هم طرفدار شعله ور ماندن آتش تقابل با ایران هستند اما گرم شدن روابط ایران و عربستان طی چند وقت اخیر کار جنگ طلبان را سخت می کند.

. . . شکل گیری روابط حسنه میان ایران و کشورهای عرب همسایه اش همانقدر برای ایران خوب است که برای همسایگانش، ضمن اینکه تاثیر خوبی بر ثبات در خلیج فارس و منافع آمریکا در منطقه می گذارد.

. . . باید خوشحال باشیم که در شرایط فعلی این عربستان است که با حرکت به سوی برقراری روابط بهتر با تهران، در مقابل رهبری آمریکا، واقعیت های جغرافیایی و منافع درازمدت خود سر خم کرده است.

. . . صلح آمیز نگه داشتن برنامه هسته ای ایران دلیل اولیه و اصلی مطالبه اتمام موفقیت آمیز مذاکرات وین است. دلیل دیگر برای آنکه آرزوی موفقیت این مذاکرات را داشته باشیم، این است که خاورمیانه و حوزه خلیج فارس در شرایطی قرار بگیرند که آمریکا و دیگر قدرت های منطقه ای بتوانند در این مناطق با یکدیگر تعامل داشته باشند و مشکلات شان را با استفاده از روش های عادی حل کنند.

نکته اول اینکه : برای ما معلوم نیست که چرا این دوستان برای برقراری روابط دوستانه با کسانیکه با صدور تروریست به کشورها منطقه باعث گسترش فضای رعب و وحشت میشوند و به قتل و غارت و گروگان گیری دامن میزنند اینهمه ذوق و شوق بخرج میدهند؟ آیا کشتار فجیع ده ها هزار نفر از مردم  سوریه توسط اینها را نادیده میگیرند؟ آیا به شیوه ی فریبکارانه ی ایشان توجه نمیکنید؟ آیا اظهارات خصمانه ی ایشان در کافر و مشرک خواندن مردم ایران به همین زودی فراموش شد؟ آیا فتوای واجب بودن قتل شیعیان توسط اینها از یاد رفت؟ چرا باید این دوستان از برقراری ارتباط با چنین افراد منحط و جنگ طلبی ذوق زده شوند؟

 

 

نکته دوم اینکه: چرا وقتی این همسایگان و اربابانشان برایمان فحش میدهند و عربده کشی میکنند و خط و نشان میکشند و تروریست  سرمان می آورند ، این دوستان ، اصلا صدایشان در نمی آید اما به محض اینکه آنها تبسمی میکنند این حضرات سرازپا نمیشناسند و با شتاب و آغوش باز به استقبالشان میروند و به قول معروف : از تو به یک اشاره از ما بسر دویدن ؟  هنوز زخمه هایی که به ما زده اند خونریزی اش بند نیامده است و فحش هایی که میدهند هنوز قطع نشده است. پس چگونه این دوستان ما راضی میشوند که با یک تبسم مصنوعی به سمتشان هجوم ببرند و رابطه بخواهند؟ پس عزت و شرف و اقتدار ملی کجا رفته است؟ آیا این اسمش گدایی ارتباط نیست؟ این کجای غیرت است که تا وقتی فحش میدهند ساکت باشی و به محض اینکه خندیدند به آغوششان بپری؟ این چه شخصیتی است که اختیار کرده اید و برای این ملت هم آرزو میکنید؟ 

نکته سوم اینکه : جای تعجب است که این دوستان با وجود واقعیتهای بسیار ملموسی که در مذاکرات در جریان است هنوز هم نیت سوء آمریکا را دریافت نمیکنند. اگر این نیات پلید را الان که تماس مستقیم داریم دریافت نکنند پس چه زمانی قادر به دیدن واقعیات خواهند بود؟

باز هم در شگفتیم که هنوز هم با وجود اینهمه شواهد و قرائن واضح دال بر زیاده خواهی آمریکایی ها که از سخنان و عملکرد مقامات آمریکایی در جریان مذاکرات ملاحظه میشود بطوریکه دولتمردان مذاکره کننده ی ما را به عدم نگارش متن توافقنامه وا داشته و موجب به تعویق افتادن توافق شده است ، چرا این دوستان باز هم از روش های عادی در تعامل با آمریکا صحبت میکنند؟

البته اگر آمریکا حاضر باشد این کار را بکند ، ما مخالف روشهای عادی در تعامل با آمریکا نیستیم. سخن اعتراضی ما اینجاست که باید بدانید آمریکا چنین اراده ای ندارد و بلکه درست برعکس این انتظار ما رفتار میکند. ما به دوستان میگوییم که شما بیایید اراده ی آمریکا را ببینید نه خیالات خودتان را. اگر فقط با خیالات و تمایلات خودتان پیش بروید شکست سختی میخورید. اگر فقط خوش نیتی خودتان و لبخند دشمن را ببینید و به خنجر پشت سرش توجه نکنید ، شکار میشوید و ملت خود را به تباهی میکشید.

 ما با تعامل مخالف نیستیم بلکه با ساده بینی و خوش خیالی غیر واقعی مخالف هستیم و به این دوستان عرض میکنیم که : خیال اینکه بتوان با چنین آمریکایی که صاحب چنان تفکر خصمانه ای است با روشهای عادی تعامل برقرارکرد ، تصور غلطی است که فقط در ذهن شما شکل گرفته است و در ذهن آمریکاییها اصلا چنین تصوری وجود ندارد زیرا آنها فقط بدنبال سلطه هستند نه تعامل !  این شما و ما هستیم که بدنبال تعامل هستیم نه آمریکا. آمریکا قصد تعامل ندارد. او قصد سلطه و بهره کشی دارد. آیا این واضح نیست؟ 

متاسفانه این گونه تحلیل ها چنان وانمود میکند که آمریکا خواهان تعامل بوده و ما ستیزه جو هستیم. واین ظلم بزرگی به ملت صلح دوست ایران است. اگر آمریکا کشوری عادی باشد و قصد سلطه نداشته باشد ، ما چرا باید خواهان مقابله با آمریکا باشیم؟  اساسا ما چرا باید به جنگ با آمریکا بیاندیشیم؟  جنگ با کشوری که هزاران کیلومتر دورتر ازما در آنسوی اقیانوسها قراردارد چه نفعی به حال ما دارد؟  شما با این تحلیلها مردم خود را ستیزه جو معرفی میکنید و در موضع ضعف قرار میدهید. در صورتی که اصلا چنین برداشتی واقعیت ندارد.

بیایید ملت خود را درک کنید و بشناسید و به آنها احترام بگذارید. قدرتهای سلطه گر را هم بشناسید و به نیات آنها آگاهی پیدا کنید و به توسط این آگاهی ها برای خودتان توانایی کسب کنید که قادر باشید در مقابل بدخواهان و متجاوزان و جنگ افروزان ، عکس العمل مناسب را نشان بدهید و مسائل جهانی را درست تحلیل بنمایید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: آمریکا


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

امروز دانسته های قبلی ام را به کناری نهادم و بار دیگر خواستم منصفانه تر در میان آثار صادق هدایت گشتی بزنم تا شاید نشانه هایی بیابم که از شدت کویری که از دنیای او در ذهن من است کمی کاسته شود. با خودم گفتم شاید در میان این بیابان لم یزرع  ذهن او ، بوته ی گلی ، برکه ی کوچولویی یا حتی تکدرختی و سایه ی دلچسب تخته سنگ بخشنده ای بیابم و از شدت فضای تفتیده و مرگ آلوده و سراسر تباهی اش بکاهم. به این نیت به سراغش رفتم.

پرونده:Sadegh hedayat.jpg

وقتی در سه قطره خون  این جمله را خواندم که :

آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد .

از خواندن کلماتی مثل گل و باغچه و بوی گلها ، کمی امیدوار شدم و تبسم کردم که بالاخره ما هم در آثار این نویسنده ، کلمات امیدوار کننده ای دیدیم. اما تبسم در صورتم نشکفته پرپر شد وقتی که دیدم بلافاصله اضافه کرده است : 

ولی چه فائده ؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم کیف بکنم، همه اینها برای شاعرها و بچه ها و کسانیکه تا آخر عمرشان بچه میمانند خوبست

بعد وقتی میخوانم که :

یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر بجای او بودم یکشب توی شام همه زهرمیریختم میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را به کمرمیزدم و مرده ها را که میبردند تماشا می کردم.

با خودم فکر میکنم که نه خیر !  این آدم درست نمیشود. تمام شد و رفت پی کارش .  اگر دست او بود واقعا همه را میکشت و بعد هم خودش را میکشت. بعدش وقتی به خود کشی او و این داستانهای کشنده اش فکر میکنم به ذهنم می آید که او وقتی دیده بود که نمیتواند اول همه را بکشد و بعد خودش را بکشد تصمیم گرفته بود که اول خودش را بکشد در حالیکه وظیفه ی کشتن دیگران را به کتابهایش سپرده بود. او سالهای زیادی دندان روی جگر گذاشته بود و با این قصد ، داستانهایش را نوشته بود و بعد خودش را کشته بود و خیالش راحت بود که به وظیفه اش عمل کرده است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

خوانندگان این وبلاگ با یک نظر متوجه میشوند که مطالب آن از روی ضرورت و مستعجل نوشته شده اند و از لحاظ علمی بهره ناچیزی دارند. واقعیت هم همین است و نویسنده مطالب ، فقط به منظور اینکه از روی ضرورت و احساس تکلیف حرفی زده باشد در عرض چند دقیقه و بدون ویرایش اقدام به انتشار پست میکند. 

با این وجود و علی رغم اینکه در حال حاضر برای پرداختن جدی و عالمانه به مسائل اجتماعی ، صرف نظر از عدم بضاعت علمی ، به دلیل مشغله ی کاری زیاد فقط صفر ثانیه وقت دارم اما به دلیل پاسخ خردمندانه ی یکی از خوانندگان به مطلب ماقبل این وبلاگ ، خود را مجاب میکنم که از ساعات کاری حرفه ای ام بدزدم و مطلب حاضر را منتشر کنم و به خودم اجازه میدهم که اظهار نظری گذرا و از روی وظیفه و البته نه درخور بنمایم. به این طریق اعتذار خود را اعلام کرده و آماده میشودم که چند مطلب را بطور خلاصه یادداشت کنم. 

نگاه اول : 

میدانیم که ذکر نام صادق هدایت همیشه حاشیه هایی را در پی داشته و همیشه مملو از نقدهای تند بوده است و این تندی بخاطر نوشته های تند و نیش دار هدایت بوده است که شخصیت و عقاید ریشه دار مردم را مورد حمله و بی مهری قرار داده است. اما در نقطه ی مقابل ، وقتی منتقدین با همان لحن و کنایه ، خود هدایت را مورد نقد قرار میدهند برخی ناراحت میشوند و اعتراض میکنند که چرا از ادب و نزاکت بدور شدید و به یک نویسنده و اهل قلم اهانت کردید. ولی همین اشخاص ، هرگز هدایت را به ترک ادب و اهانت به مردم متهم نمیکنند.  این نگاه اول من است که با یک مثال روشن میکنم.

مثلا هدایت در داستان بوف کور در کمال بی ادبی همه مردم عادی را با صفت زشت و موهن "رجاله"(مردپست‌وفرومایه‌) خطاب میکند و مینویسد : فقط برای مردمان معمولی ، برای رجاله ها ، رجاله ی باتشدید ، همین لغت را میجستم. برای رجاله ها که زندگی آنها موسم و حد معینی دارد.

حال شما از خواننده ای که بعنوان یکی از مردم معمولی مورد توهین نویسنده قرار میگیرد انتظار چه جور عکس العملی را دارید؟ مثلا با عرض معذرت اگر کسی در اعتراض خود بگوید : صادق هدایت یک رجاله است!  آیا میتوان به او خرده گرفت ؟ یا حتی اگر توهینی شدیدتر بکند آیا میتوان به توهین کننده ایراد وارد کرد؟

یا میگوید : اتاقم یک پستوی تاریک و دو دریچه با خارج ، دنیای رجاله ها دارد.... این دو دریچه مرا با دنیای خارج ، دنیای رجاله ها مربوط میکند. در اینجا او اهانت را به کل انسانها تعمیم میدهد و همه ی آدمها غیر از خودش را رجاله (پست و فرومایه) میداند.

یا در اظهار نظر توهین آمیز به اعتقادات دینی مردم و مسخره کردن نماز میگوید : ولی هیج وقت ، نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید با زبان عربی با او اختلاط کرد ، در من تاثیری نداشته است.

حال وقتی که از مهمترین ارزش و اعتقاد قلبی مردم یعنی نماز ، به "اخ و تف" و "دولا و راست شدن" تعبیر میشود ، چه نوع رعایت احترامی میتوانیم از نقد کنندگان انتظار داشته باشیم ؟ من طرفدار این نیستم که به اهانت کنندگان متقابلا اهانت کنیم اما اگر کسی خواست که از این حق خود استفاده کند آیا ما مجاز هستیم که این حق را از او سلب نماییم ؟ آیا اگر چنین کنیم و حق اعتراض متناسب را از مردم بگیریم آنگاه ما برای دفاع از یک فرد موهن به مردم و اجتماع ظلم نکرده ایم؟ اگر قرار است که جلوی اهانت گرفته شود باید ابتدا  شروع کننده توهین مورد مجازات قرار گیرد نه مقابله کنندگان. حال اگر اهانت کننده ، یک کتاب باشد مجازات کتاب موهن روشن و واضح است و اگر کسانی بخواهند جلوی مجازات کتاب موهن را بگیرند کار خطایی کرده اند.

اگر بخواهیم "ارزش صادق هدایت" و "ارزش نماز" در اعتقادات مردم فرهیخته را باهم مقایسه کنیم و اهانتی همسنگ اهانت نویسنده را به خودش برگردانیم که عدالت رعایت شود ، از چه لفظی باید استفاده کنیم که حق مطلب را ادا نماید؟ مثلا اگر کسی بگوبد : "لعنت خدا بر صادق هدایت" آیا حرف ناروایی گفته است؟ آیا با خواندن درشت گوییهای نویسنده و با این حساب که او به با ارزشترین مقدسات حمله میکند، میتوانیم شدیدترین توهینها به صادق هدایت را ناروا انگاشته و به توهین کننده اعتراض کنیم ؟ آیا مردم حق ندارند سهم کوچکی از توهین های یک فرد را به خودش باز گردانند؟ آیا باید صدای اعتراض مردم را در گلو خفه کرد؟ 


نگاه دوم :

صادق هدایت به هر حال بر اساس حس فردی خود یادداشتهایی کرده است و مطابق با حالات روانی خود قضاوتهایی درمورد زندگی ، خدا ، مذهب ، مرگ ، دنیا و مردم داشته است و این قضاوتها را روی کاغذ آورده است. این حق هر کس است که عقایدش را بنویسد. ما به عنوان یک منتقد ، صادق هدایت را مورد خطاب قرار نمیدهیم تا بگوییم که چرا نوشته است. اعتراض ما به صادق هدایت در این حد میتواند باشد که کتابهایش را نخوانیم و جامعه را از آسیب کتابهایش حفظ کنیم.  که البته خود هدایت هم نگرانی از این موضوع نداشته است وخودش میگوید که : "به درک میخواهند بخوانند ، نمیخواهند صد سال سیاه هم کسی اینها را نخواند " ولی برای ناشران و مبلغان صادق هدایت حرفهایی داریم که دوست داریم بشنوند و خردمندانه عمل نمایند. یکی از این حرفها را در جواب به این اظهار نظر طرح میکنم:

 

 

 

بعنوان مثال یکی از طرفداران این نویسنده چنین میگوید :درسته که خیلی ها ممکنه اون رو غم انگیز بدونن یا با خوندنش افسرده بشن ولی صادق، چیزی جز حقیقت نگفته. حرفش واقعیت محضه.

 

با عرض معذرت اگر کسی گفته های او را حقیقت محض بداند پس به ادعای صادق هدایت رجاله بودن خود را پذیرفته است. زیرا او همه کس بغیر از خود را رجاله میدانست. اما آیا واقعا به نظر شما گفته های صادق هدایت حقیقت محض است ؟ یا واقعیت زندگی شخصی او هستند ؟ ما نباید واقعیت زندگی شخصی یک فرد را بعنوان حقیقت محض تلقی کنیم. نباید واقعیت را با حقیقت مخلوط کرد اینها دو مقوله ی جدا از هم هستند.

این پریشان گوییها واقعیت زندگی صادق هدایت هستند نه حقیقت زندگی ! او واقعیت زندگی خود را صادقانه گفته است و آسیبهای روانی خود را در قالب داستانهای قوی طرح کرده است. هرگز نباید واقعیتهای تلخ زندگی یک فرد را بعنوان حقیقت زندگی به فرزندانمان نشان دهیم.  روایت زندگی او نشان میدهد که صادق هدایت دارای یک اراده ی فوق العاده ضعیف بوده است که باعث شده است او خود را در آغوش بحرانهای زندگی رها کند. او بدون ذره ای تلاش برای غلبه بر بحرانها و ناملایمات فقط تصمیم به تسلیم گرفته است. هیچ تلاش سازنده ای که حاکی از اراده باشد در او دیده نمیشود. تنها کاری که او کرده است نوشتن ماهرانه ی قصه تسلیم خویش است. تسلیم محض !  او در برکه ی زندگی خود در بلمی نشسته و به توهم دریایی متلاطم ، زندگی خود را تسلیم توهمات کرده و در گوشه ای از بلم نشسته و قصه ی غرق شدن خود در دریای طوفانی را نوشته است. در آخر کار هم از ترس غرق شدن در دریای موهوم،  خود را در برکه خود غرق کرده و دست به خود کشی زده است.

اینکه صادق هدایت فن داستان سرایی را خوب میداند آیا این کافیست که نوشته های او را عین حقیقت بدانیم؟  آیا اینکه او همه مردم را رجاله و فرومایه میداند عین حقیقت است؟ آیا اینکه او راز ونیازهای مردم با خدای خود را در حد اخ و تف میداند عین حقیقت است؟ 

یا در جایی در داستان بن بست میگوید : چیزی که در زندگی باعث عقب افتادن او شده بود عرق و تریاک نبود بلکه خوش طینتی و دلرحیمی او بود

آیا اینکه اعتیاد باعث عقب ماندگی انسان نمیشود ولی خوش طینتی باعث عقب ماندگی میشود حقیقت محض است ؟ 

گذشته از مسائل اعتقادی ، اخلاق زشت دیگری سرتاسر وجود او را فراگرفته بود و آن بدبینی محض به همه کس و همه چیز بود. او به همه چیز با بدبینی نگاه میکند و حتی چین و چروکهای صورت خواهرش را به پنجه ی کلاغ تشبیه میکند : خواهر کوچکش ... حالا شوهر کرده بود . چین و چروک برداشته بود . . . و شیارهائی مثل جای پنجه کلاغ گوشه چشمش دیده میشد.

آیا بدبین بودن به همه چیز حقیقت محض است ؟

او حتی به باران هم نگاه نفرت آلودی دارد : باران دور او تار تنیده بود. او میان تارهای نازک شده خیس بود و دانه های باران مثل جانورهای لزجی بود که این تارها را میگرفتند و پایین می آمدند.

به نظر می آید نویسنده از حوادث نامعلومی ضربات روحی شدیدی متحمل شده که آثارش هرگز از روان او پاک نشده است و او چنان با خود لج کرده است که عمدا نمیخواهد با هیچ چیزی پاک شود و احساس پاکی نماید. حتی باران که همه چیز را میشوید و پاک میکند و در نظر همه ، نمادی برای تطهیر است برای او مثل جانوران چندش آور جلوه مینماید. حال که او در اثر بیماری روانی با خود لج کرده و از دنیا و همه ی انسانهای خوب و بد بیزار شده است ، ماهم احساس او را عین حقیقت بدانیم و از زندگی بیزار شویم؟ و دنیا را از وجود انسانهای خوب کاملا خالی بدانیم؟ اتفاقات مبهمی که در زندگی او افتاده و او را بیمار کرده است شاید پریشان شدن را برای او موجه کرده باشد اما این موارد در زندگی ما نیافتاده است و انتشار داستانهای روان پریش و افکار ویرانگر او برای ما موجه نیست. ما موظف به نشر امید هستیم نه نومیدی !

ما اگر در دنیا گاهی بدی هارا نقل کنیم در نحوه ی گویشمان غیر منظره بودن آن را هم میرسانیم و علاوه بر آن ، بازگویی زشتیها به منظور عبرت گرفتن و کاستن از بدیها باید باشد نه برای اینکه بگوییم دنیا همین است و همینطور باید باشد و تنها راه فرار از آن خودکشی است. 

در داستان بن بست میگوید : یک جور نفرین یک جور بغض گنگ نسبت به بیدادی دنیا و هم مردمان حس کرد . یک نوع کینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را باین ریخت و هیکل پس انداخته بودند

همه ی مردم پدر و مادر خویش را دوست دارند. احترام به پدر و مادر یک غریزه فطری و سپس یک شعور انسانی است. هیچ کس به والدین خویش بی مهری نمیکند اما هدایت کوچکترین ارزشی به پدر و مادر خود قائل نیست. و نسبت به آنها بخاطر به دنیا آوردن او کینه میورزد. در واقع هیچ چیزی در این دنیا نیست که هدایت را برای ساختن یک جمله ی بانشاط و امیدوار کننده برانگیزد. او با تمام نفرت منتظر مرگ است و سرانجام هم تحملش بپایان میرسد و منتظر مرگ نمیماند بلکه به استقبالش و با خود کشی به زندگی خود خاتمه میدهد.

حرف نگاه دوم ما این است که برخی دوستان علاقه مند به ادبیات ، تجربیات بینهایت تلخ و روان پریشی های ناشی از بیماری نویسنده را بعنوان حقیقت محض تلقی کرده و خود را تسلیم تفکرات مخرب و اراده ی ضعیف نویسنده میکنند. بهانه ی این تسلیم هم قوی بودن متن هست. واقعا هم قلم نویسنده قدرتمند است و در همان لحظات اول ، آدم را در حس و حال خود غرق میکند. اما آیا این عاقلانه است؟

در یک کلام اینطور میشود اظهار نظر کرد که :

صادق هدایت، نویسنده ای با قلمی قوی و اراده ای ضعیف.

در نهایت باید بگویم به نظر من کسی که در حمایت از صادق هدایت صادقانه و عالمانه حرف بزند وجود خارجی ندارد مگر اینکه به محض اتمام سخنش در حمایت از صادق هدایت فورا خود را بکشد.زیرا تنها توصیه ی هدایت به خوانندگانش بیزاری از دنیا و خود کشی است. کسانیکه از صادق هدایت حمایت میکنند ولی هنوز زنده هستند متاسفانه در ادعای خود صادق نیستند. حتی اگر خودشان این را ندانند. 

تذکر : احساس میکنم بخاطر کمی وقت و عدم ویرایش متن ممکن است برخی جاها لحن کلام مناسب یک متن ادبی نباشد و شاید گاهی واژه های نامناسب استعمال شده باشد. اگر بعنوان یک فرد علاقه مند به این نویسنده ی قوی احساس کردید که در این نوشتار به شما بی احترامی شده است حمل به قصد عمد نفرمایید ، از شما پوزش میطلبم و صراحتا میگویم که هیچ قصد بی ادبی در کار نبوده است. مخلص همه ی دوستانی هم هستم که تصور میکنند صادقانه از صادق هدایت حمایت میکنند. عقیده ی شما نیز محترم است. یاعلی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

صادق هدایت در سال 1281 ه‍.ش. در یک خانوادة اشرافی رو به زوال، که اعضای آن در هر دو رژیم قاجار و پهلوی، صاحب مناصب بالای سیاسی، نظامی و قضایی بودند، به دنیا آمد. او پس از یک دوره زندگانی دردآور 50 ساله در اواخر سال 1329 به پاریس رفت، و پس از حدود چهار ماه اقامت در این شهر و درست سی و سه روز پس از ترور شوهر خواهرش ـ ‌رزم‌آرا‌ـ در نوزدهم فروردین 1330، در آپارتمان استیجاری مسکونی‌خود در پاریس ، با گاز اقدام به خودکشی کرد؛ و در بیست و هفتم فروردین همان سال، جسدش ـ‌ بدون رعایت تشریفات اسلامی‌ـ در گورستان مسیحیان این شهر، موسوم به پرلاشز، به خاک سپرده شد.

پرونده:Sadegh hedayat.jpg

هدایت در بوف کور میگوید : 

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.»

باز هم در بوف کور مینویسد : 

«آن‌چه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.»

برای من که حدود 25 سال پیش برخی از کتابهایش از جمله "بوف کور" او را خوانده ام جای تعجب دارد که میشنوم عده ای آثار او را کاملا بی ارزش میدانند و از طرفی ، عده ای دیگر برای نوشته های این شخص از دیدگاه ادبی و فرهنگی و اجتماعی ارزش فوق العاده میدهند و از او و عقایدش تمجید میکنند و القاب تحسین آمیز به او میدهند که از حد او افزون است. به نظر من هر دو طرف راه خطا میروند و از نگرش منصفانه به آثار این نویسنده ی موفق بدورند.

زیرا اگر بخواهیم در مورد صادق هدایت بدون جبهه گیری و پیش داوری قضاوت کنیم باید بگوییم که فایده هایی در آثار صادق هدایت نهفته است که متاسفانه هیچگاه توجهی به آن نشده است.

صادق هدایت علی رغم نداشتن تحصیلات عالی و عدم کسب موفقیت در عرصه علم و دانش ، در فن ادبیات فرد موفقی بوده است و این از تاثیر عمیق آثار مکتوبش بر روی خواننده کاملا آشکار است زیرا او بقدری بامهارت ، احساس خود را به کلمات تبدیل کرده است که خواننده ی آثارش در همان چند سطر اولیه ، حس نویسنده را بخوبی دریافت میکند و با فرو رفتن در احساس یاس آور نویسنده بخوبی در می یابد که صادق هدایت چگونه در ستیزی دائمی و طافت فرسا با روان پریشان خود زندگی رنج آلود و بی روح خویش را به سر برده است. از این رو میتوان گفت که صادق هدایت در انتقال حس خود به خواننده بسیار موفق بوده است.

صادق هدایت  بخاطر زندگی دردآلود خود نیازی به تخیل برای یافتن سوژه به منظور خلق آثار خود نداشته است. زیرا هر روز زندگی او سوژه ای آماده و ساخته و پرداخته برای داستانهای او بود. به همین خاطر ، او در داستانهایش حکایت زندگی خود را میکند داستانهایی که با گوشت و پوست خود آنها را لمس کرده است و بدیهی است که او برای بیان چنین حکایتهایی که با زندگی خویش عجین است مناسبترین واژه ها را به مناسبترین وجه بکار خواهد برد. او بطور طبیعی و خیلی ساده از کلماتی استفاده میکند که با تمام وجود آنها را در زندگی خود تجربه کرده است. واژگانی که هر کلمه ی آن به مثابه یک نت موسیقی برای تکمیل سمفونی زندگانی نافرجام اوست. سمفونی مرگ ! آری آثار هدایت سمفونی مرگ نافرجام است. او سمفونی مرگ را درمجموعه ی آثار خود به قسمی تاثیر گذار می سراید که هر خواننده ای خود را نوازنده ای از ارکستر او تصور میکند و چه بسا خوانندگانی که آواز مرگ را با او زمزمه میکنند.

ممکن است بپرسید که ارزشمندی این حرفها کجاست ؟ مگر هر حرفی که تاثیر گذار باشد خوب است؟ مگر هر فیلمی که بیننده را بر روی صندلی ها میخکوب کند پیام خوبی دارد؟ وقتی که نوشته ای سعی میکند خواننده را به یاس و نومیدی بکشاند و سرانجام انسان را بیهوده میداند و انسان را پوچ می پندارد ، گیرم که در هدف خود موفق شود ، آیا میشود به این نوشته نمره خوب داد و از آن بعنوان یک اثر ادبی و فرهنگی یاد کرد؟ این نوشته یا داستان چه ارزشی دارد ؟ 

به نظر من نوشته های صادق هدایت چون روایت صادقانه ی زندگی واقعی یک انسان است ، از دیدگاه علم روانشناسی ارزشمند است زیرا این نوشته ها میتواند برای روانشناسان و محققان رشته ی روانکاوی همانند نتیجه ی سلسله ای از تحقیقات بالینی با ارزش باشد. روانکاوان میتوانند از این طریق آسیبهای ناشی از بیماری های روانی را شناسایی کرده و برای درمان بیماران روانی از آن استفاده نمایند. زیرا هدایت که با خودکشی به زندگی خود پایان داده است توانسته است صادقانه حالات روانی خود را در نوشته هایش برملا سازد و درد دلهای سوزناکی را از سرگذشت خود به یادگار بگذارد. روایتهایی که نشان میدهد چه عواملی او را گام به گام به انزوا کشیده و سرانجام به خود کشی دردناکی هدایت کرده است.


اگر به نوشته های نویسنده توجه کنیم حتی خود صادق هدایت هم ادعای نویسندگی نکرده است. (نویسنده به این معنی که شخص هنرمندی بخواهد برای سعادت بشری و یا اعتلای یک فرهنگ گامی بردارد و به این منظور آثار مکتوب خلق نماید)  البته روشن است که او ذوق ادبی داشته است اما به نظر میرسد افسردگی های روانی او که احتمالا بخش عمده ای از آن ناشی از کاستیهای جسمی اش بوده است  انگیزه ای برای خلق آثار مثبت و مفید برایش باقی نگذاشته است. او از شدت درد به نوشتن روی آورده و فقط خواسته است با نوشتن رنج های ناگفته اش ، روح خسته اش تسکین و تخفیفی ناچیز بیابد. او دردهایش را نوشته است و شاید هم اصلا دلش نمیخواسته است که دیگران به سرنوشت او دچار شوند و ادعای رهبری فکری دیگران را نداشته است. زیرا کسی که به پوچی معتقد است انگیزه ای برای تحمل سختی ها برای هدایت مردم ندارد. حتی اگر به اندازه نوشتن یک داستان کوتاه باشد.

باردیگر به بخشهایی از نوشته های او دقت میکنیم :

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.»

به نظر میرسد که این سخنان سوزناک را کسی گفته است که یک بیماری جسمی نادر و عجیبی داشته است که از ترس تمسخر اطرافیان قادر نبوده است آن را با دیگران مطرح نماید یا حتی بنویسد و به همین خاطر روحش را افسردگی عمیقی احاطه کرده و مثل "خوره" جان او را خورده و به انزوا کشانده است و در نهایت با کمال بی رحمی او را به مرگ اختیاری مجبور کرده است. و سرنوشت دردناکی را برایش رقم زده است.

باز هم در بوف کور مینویسد : 

«آن‌چه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.»

یا میگوید : 

  • انسان در زندگی یک سرمایه بزرگ دارد. آن سرمایه خود کشی است
به نظرم روح صادق هدایت از نوشته هایش در عذاب است و هر بار که خواننده ای از خواندن آثار او افسرده میشود به عذابش افزوده میگردد. بیشترین خدمت را کسی به او میکند که از دسترسی جوانان به آثارش جلوگیری کند. من در آثار او مطلبی که بوی زندگی بدهد و امید و نشاط از آن استنباط شود و احترام به مقام انسانیت باشد ندیدم.
ما از کسانیکه از افکار و آثار این نویسنده چیره دست حمایت میکنند میپرسیم که آیا شما حاضر هستید صادق هدایت را بعنوان الگو به فرزند جوانتان معرفی نمایید؟ کسی که خود کشی را سرمایه بزرگ انسان میداند و خودش هم به آن عمل میکند؟ آیا شما دوست دارید پیکر بی جان فرزند عزیزتان را که خود کشی کرده است ببینید؟
من بعنوان یک فرد عادی و هموطن ایشان ، هرچه سعی میکنم از ایشان بخاطر هموطن بودن و نویسنده متقدم بودن حمایت کنم دلیلی برای این کار نمی یابم. چون نویسنده بودن اگر در راستای خدمت به انسانیت نباشد چه ارزشی دارد؟ شخصا معتقدم تکنیک ادبی او قویست ، اما مگر هرچیزی که تکنیک قوی داشته باشد خوب است ؟ آیا ما حق داریم از بمب اتم بخاطر اینکه تکنیکش قوی است حمایت کنیم؟ تشویق به خود کشی در "غیر انسانی بودن" کمتر از بمب اتم نیست. دمیدن روح یاس و نومیدی و نفرت از جامعه بشری کاری پسندیده نیست. اگر یکی از رسالتهای هنرمند نشان دادن نقاط ضعف جامعه بشری است در کنار آن ارائه ی یک روش بهتر نیز وظیفه هنرمند است نه نا امید کردن مردم از کل مردم . اگر از بدبویی دکان قصاب و دباغ سخن میگویی در عوض از  عطر خوش عطاری هم حرفی بزن تا شنونده یا خواننده فکر نکند که همه ی دنیا همان بر فرض دکان دباغی و قصابی است و او چاره ای جز انتخاب بین اینها و مرگ  ندارد. لابد کسانیکه از آثار او حمایت میکنند ادعای تمدن و فرهنگ و انسانیت هم میکنند. چه بگویم ، شاید عقل ناقص ما قد نمیدهد.

من امروز بوف کور را به این امید خواندم که شاید برداشت من از این کتاب در دوران جوانی اشتباه بوده باشد اما باز هم چیزی غیر از افسردگی و نفرت از زندگی برایم حاصل نشد. در ضمن ذهن پریشان این نویسنده چنان بانفرت ، حوادث داستان را به در و دیوار کوبیده است که مغز خواننده را در کلافگی دیوانه واری گرفتار میکند.
به نظر من فقط روانشناسان دلیلی قانع کننده برای رجوع به کتابهای صادق هدایت خواهند داشت آنهم برای تحقیق در مورد روانکاوی آسیبهای روانی این نویسنده برای اهداف درمانی در جهت درمان بیماران روانی مشابه.  و کسانیکه برای انتشار و ترویج آثار بیفایده و مخرب او تلاش میکنند هیچ خدمتی به کشور و انسانیت نمیکنند. 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

ورزش ، نرمش و تمرینات بدنی ، برای سلامت جسم بسیار موثر است. اما اگر برخی از ما کم طاقت باشیم و  بخواهیم که به محض انجام حرکات بدنی ، در عرض چند ساعت یا حتی طی چند روز یا بمدت چند ماه ، همه ی ضعفهای جسمی ما برطرف شود و صاحب اندام موزون و قدرتمند شویم ، بدیهی است که با این برداشت بجایی نخواهیم رسید و خیلی زود خسته شده و از ادامه راه سلامت باز خواهیم ماند. اما تکرار ، معجزه میکند و مداومت ، کارساز است. به قول معروف :  

مرد آنست که آهسته و پیوسته رود

نرمشهای ملایم اما روزانه و مداوم میتواند ما را به سمت سلامتی کامل و تناسب اندام و بهداشت جسمی مطلوب پیش ببرد.

روح نیز چنین است و از همین قانون پیروی میکند. روزانه ، مداوم و با ملایمت به روح خود نرمش بدهید تا به سلامت و بهداشت روحی نائل شوید و به تناسب اندام روح خود تحقق ببخشید. برای اینکه روح خود را پرورش دهید و به تناسب و بهداشت آن نائل شوید باید به دستورالعملهای متخصصین عمل کنید. بیان آنها فوق العاده راهگشاست. به هیچ عنوان به تنهایی ورزش نکنید چون ممکن است عضلات خود را خراب کنید و نتیجه ی عکس بگیرید. پشت سر مربی کارکشته قرار بگیرید و به او اقتدا کنید. با او شروع کنید و با او تمام کنید. سرعت حرکات خود را عینا با او تنظیم نمایید طوری عمل کنید که انگار دارید ادای او را در می آورید و از او تقلید میکنید. به 1 - 2 - 3 گفتن های او توجه کنید و با ریتم او خود را هماهنگ کنید. این خیلی مهم است.

به ظرفیت جسم خود توجه ویژه کنید و هرجا خسته شدید استراحت نمایید ، چون ممکن است استاد فعلا نیاز به استراحت نداشته باشد ولی شما به مقداری استراحت نیازمند باشید پس به مقدار لازم و کافی استراحت کنید ، نفس تازه کنید و سپس دوباره شروع کنید. اما وقتی شروع کردید بازهم عین استاد عمل کنید و اجازه ندهید این استراحت موقت ، شما را از نظم حرکات و فهم فلسفه ی نرمشهای او غافل کند. توقف موضعی شما نباید حس استقلال طلبی شما را برانگیزد و باعث گردد که ساز خودتان را بزنید. بازهم به استاد توجه تام داشته باشید  و مثل استاد حرکت کنید : 1 - 2 - 3 


استاد بزگوار ، علامه جعفری در یک بیان بسیار ساده ولی محکم و اطمینان بخش چنین میفرمایند:

 خوب است بدانیم که ما به مدد الهی قادریم با تکرار اسماء الهی (همانند یا لطیف، یا رحمان و یا غفور و ...) و سعی در نزدیک شدن اخلاقمان به آن اسماء، آن ها را در وجود خود متجلّی سازیم.

بیاییم خود را به بهای بی قیمت دنیا نفروشیم و با نزدیک کردن خویش به اسماء الهی، از خودِ انسانی خویشتن نیز فراتر رویم و الهی گونه زندگی کنیم. اللهمّ صلّ علی محمّدٍ و آل محمّد و عجّل فی فرج مولانا صاحب الزّمان.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , علامه جعفری


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

خدا را شکر که در سینمای ما شیرزنان آزاده ای هستند که میتوانیم بخاطر شخصیت والایشان به ایشان افتخار کنیم و به تاثیرات ارزشمندشان در سینما امیدوار باشیم. مدتها بود که تقریبا از سینما ناامید شده بودیم اما اخیرا نمونه های درخشانی از هنر و هنرمند متعهد و پیشرو در سینما مشاهده میکنیم. این را به فال نیک میگیریم و برای این عزیزان بهترینها را آرزو میکنیم و برایشان از خدا موفقیت میخواهیم. 

اخیرا شنیده شده است که چند بار بعلت اظهار نظرهای شجاعانه اش مورد تهاجم قرار گرفته و شیشه ماشینش را شکسته اند و حتی با چوب به او حمله کرده و ضرباتی به ایشان وارد کرده اند. اما او گفته است که در راهی که در پیش گرفته مصمم تر شده است. 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هنر


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

در کتاب صحیح بخاری معتبرترین کتاب حدیث اهل سنت در وصف امام علی چنین آورده اند : 

وقال النبی صلى الله علیه وسلم لعلی: (أنت منی وأنا منک)  
وقال عمر: توفی رسول الله صلى الله علیه وسلم وهو عنه راض 

 

پیامبر گرامی (ص) به علی گفت : تو از من هستی و من از توام.

عمر گفت : رسول الله وفات یافت در حالیکه از علی راضی بود

میلاد امام علی(ع) و روز پدر را گرامی میداریم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: امام علی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

تنگ نظر مباش و از تنگدستی بگریز

 

امام علی علیه السلام فرمود :

بخل ، ننگ است و ترسْ ، نقص است و ناداری ، زبان زیرک را از بیان دلیل خود ببندد، و تنگدست در شهر خود غریب نماید، ناتوانی آفت است و صبر شجاعت، زهد ثروت است و پارسایی سپر.

 

متن عربی :

الْبُخْلُ عَارٌ وَ الْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ وَ الْفَقْرُ یُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ

وَ الْمُقِلُّ غَرِیبٌفِی بَلْدَتِهِ وَ الْعَجْزُ آفَةٌ وَ الصَّبْرُ شَجَاعَةٌ وَ الزُّهْدُ

ثَرْوَةٌ وَ الْوَرَعُ جُنَّةٌ

میفرماید : فقر و نداری ، زبان زیرک را از بیان دلیل خود ببندد.

در واقع امام علی در این حکمت ، فقر مالی را مذمت میکند و مومن را از آن برحذر میدارد و در عین حال زهد را بعنوان ثروت یاد میکند.

پیام روشن چنین حکمتی این است که : بیشتر از همه کار کن ولی بیشتر از همه نخور

 

 اللهم سُدََّ فَقرَنا بِغِناک

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: امام علی , حکمت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

شاید نتوان باور کرد که کسی از انسانها شاهد آفرینش جهان باشد. این برای ما غیر قابل باور است. حدسیات دانشمندان درباره نحوه شکل گیری و تولد کره زمین و منظومه شمسی زیاد بوده است که مشهور ترین آنها بیگ بنگ یا همان انفجار بزرگ است که به خیالات و افسانه ها بیشتر شبیه است تا یک سخن علمی. اما مطلبی هست که بسیار متفاوت از بقیه نظریه هاست. این نوشتار ، در باره ی آفرینش چنان سخن میگوید که انگار راوی مطلب در هنگام آفرینش حضور داشته است. از این بهتر چه کسی میتواند در باره آغاز جهان سخن بگوید ؟ واقعا شگفت آور است : 

 

آفرینش فضا، آغاز آفرینش جهان

خدای سبحان مجموعه ‏ای از فضای نامتناهی و کرانه‏ های بیکران و فشار هوا را آفرید، و آبی موّاج و پرخروش را در آن روان ساخت و این امواج را بر گرده تندبادی سخت برنشاند. فرمان ایزدی آب را از فروپاشی بازداشت و در چارچوب و مرز خود نگه داشت، و چنین شد که فشار هوا، آب را در بستر خود تنگ گرفت.

آنگاه خدای پاک، توده ‏ای از باد سخت و مداوم را که تنها موج آفرین بود، از خاستگاهی دور برانگیخت و آن را فرمان داد که آبهای برهم انباشته را درهم آمیزد و امواج آن دریا را بپراکنَد و به شدّت چون مشک متلاطم به حرکت آورَد و چونان که در فضا می‏وزد، طومار آب را درهم پیچد بدان‏سان که همه اجزأِ آب ممزوج گردد و ساکن و متحرّک آن به هم آید، تا چون کوهی بلند سر برآورد و از فراز آن توده کف پدید آمد.

چگونگی آفرینش آسمانها

و خداوند کفها را در هوایی گسترده و فضایی باز بالا برد و در کارگاه عظیم‏ و نامریی آفرینش، هفت آسمان را زیبا و به هنجار آفرید. زیرین آنها چون موج مهار شده و فرازین آن ، بامی محفوظ و بر افراشته در حالی که هیچ پایه‏ ای آنها را بر دوش نگرفته و هیچ میخ و رشته‏ ای آنها را به نظام نیاورده است.

ستارگان آرایش آسمانند

آنگاه خدای عزیز آسمان را با زیور ستارگان و نور درخشان بیاراست و خورشید تابان و ماه نور بخش را در سپهر گردون که در تحرّک و سیر و دَوَران بود، بیفروخت.

به نقل از : اولین برگهای نهج البلاغه

 

 

متن عربی :

 ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ فَتْقَ الْأَجْوَاءِ وَ شَقَّ الْأَرْجَاءِ وَ سَکَائِکَ الْهَوَاءِ

فَأَجْرَى فِیهَا مَاءً مُتَلَاطِماً تَیَّارُهُ مُتَرَاکِماً زَخَّارُهُ حَمَلَهُ عَلَى مَتْنِ

الرِّیحِ الْعَاصِفَةِ وَ الزَّعْزَعِ الْقَاصِفَةِ فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ وَ سَلَّطَهَا عَلَى شَدِّهِ

وَ قَرَنَهَا إِلَى حَدِّهِ الْهَوَاءُ مِنْ تَحْتِهَا فَتِیقٌ وَ الْمَاءُ مِنْ فَوْقِهَا دَفِیقٌ ثُمَّ

أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ رِیحاً اعْتَقَمَ مَهَبَّهَا وَ أَدَامَ مُرَبَّهَا وَ أَعْصَفَ مَجْرَاهَا وَ

أَبْعَدَ منشأها فَأَمَرَهَا بِتَصْفِیقِ الْمَاءِ الزَّخَّارِ وَ إِثَارَةِ مَوْجِ الْبِحَارِ

فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقَاءِ وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَهَا بِالْفَضَاءِ تَرُدُّ أَوَّلَهُ على

آخِرِهِ وَ سَاجِیَهُ على مَائِرِهِ حَتَّى عَبَّ عُبَابُهُ وَ رَمَى بِالزَّبَدِ رُکَامُهُ

فَرَفَعَهُ فِی هَوَاءٍ مُنْفَتِقٍ وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ

جَعَلَ سُفْلَاهُنَّ مَوْجاً مَکْفُوفاً وَ عُلْیَاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ سَمْکاً

مَرْفُوعاً بِغَیْرِ عَمَدٍ یَدْعَمُهَا وَ لَا دِسَارٍ ینتظمها ثُمَّ زَیَّنَهَا بزینة

الْکَوَاکِبِ وَ ضِیَاء الثَّوَاقِبِ وَ أَجْرَى فِیهَا سِرَاجاً مُسْتَطِیراً وَ قَمَراً

مُنِیراً فِی فَلَکٍ دَائِرٍ وَ سَقْفٍ سَائِرٍ وَ رَقِیمٍ مَائِرٍ.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: امام علی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

فکر خوبیست که از ما و منی پاک شویم

حس خوبیست که در پای علی خاک شویم

خدمت  آل علی را به جهانی ندهیم

اذن خدمت به کف آریم و بر افلاک شویم

شعر از : جوادزاده 

میلاد مولای رستگاران مبارکباد



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , امام علی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 

نهج البلاغه یک اثر فوق العاده هنری است و از لحاظ زیبایی و شیوایی معتبر است . هیچ گوینده فارسی و هیچ نویسنده و هنرمند و شاعری را در زمان خود و در هیچ زمانی سراغ نداریم که بتواند با زبان شیوای علی (ع) حرف بزند

نهج البلاغه دریایی است بی کران اقیانووسی پهناور گنجینه ای است پر گهر باغی است پر گل آسمانی است پر ستاره. جرج جرداق مسیحی نویسنده معروف لبنانی در کتاب ارزنده خود به نام (الامام علی صوت العداله الانسانیه)می گوید: نهج البلاغه در بلاغت فوق بلاغت است . قرآنی است که از مقام خود اندکی فرود آمده است


و هم او می گوید :< جاذبه های کلمات امام علی (ع)آنچنان شوری در من ایجاد کرد که ۲۰۰ بار نهج البلاغه را مطالعه کردم> 

شارح معروف نهج البلاغه <<ابن ابی الحدید معتزلی>>در عظمت خطبه های نهج البلاغه می گوید :
من سوگند می خورم به همان کسی که تمام امت به او سوگند یاد می کنند من این خطبه (الهیکم التکاثر ۲۲۱) را از پنجاه سال قبل تا کنون بیش از هزار بار خوانده ام و هر زمان که خوانده ام و هر بار که مطالعه نموده ام در قلب من اثر عمیقی گذاشته است 

در خطبه 14 میفرماید :

ارضکم قریبه من الما بعیده من السما خفت عقولکم و سفهت حلومکم فانتم غرض لنابل و اکله لا کل و فریسه لصائل 
سرزمین شما به آب نزدیک است و از آسمان دور٬ خردهای شما سبک و شکیباییتان نابجاست پس شما آماج تیر اندازان و لقمه خورندگان و شکارچیان هستید.

به نقل از : اینجا


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: امام علی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۸:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

یک شاه کلید برای تربیت نفس و خود سازی انسان ، تسلط بر خیالات است. خیالات نفسانی ، یک ابزار بسیار پیشرفته و یکی از سلاحهای فوق سری شیطان است. رمز گشایی و تسلط بر این سلاح خیلی دشوار است. حکیمی فرزانه با کلامی ساده و در عین حال قاطع و آموزنده در این باره چنین میفرماید:

انسان باید مراقب افکار و خیالات خود باشد و افکار خود را مدیریت کند. ما اگر نفس خود را مدیریت نکنیم، به تعبیر امام صادق علیه‌السلام، این نفس ما را می‌بلعد و به هرجایی که می‌خواهد می‌برد. ما باید برای افکار و خیالات خود خوراک تهیه کنیم و نگذاریم این خیالات آزاد باشد و ما را به هر راهی ببرد.

به نقل از : اینجا


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , امام خامنه ای


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ٧:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
یارانه ۴۵۵۰۰ تومانی ساعت ۲۴ امشب قابل برداشت است و برای همه متقاضیان دریافت آن، ساعت ۲۴ امشب واریز و قابل برداشت می‌شود.

خبرگزاری فارس: یارانه ۴۵۵۰۰ تومانی ساعت ۲۴ امشب قابل برداشت است

به گزارش خبرنگار اقتصادی خبرگزاری فارس، طبق گفته نوبخت  سخنگوی دولت، یارانه اردیبهشت ماه ۱۳۹۳ به عنوان اولین یارانه مرحله دوم هدفمندی یارانه برای همه متقاضیان و ثبت نام کنندگان و بدون تغییر همان رقم 45500 تومان از بامداد فردا قابل برداشت است.

همانطور که ملاحظه میفرمایید ، این یک خبر خوشحال کننده برای ملت نشان داده میشود. ظاهر قضیه حس مثبتی دارد زیرا مردمی که برای دریافت یارانه ، مجددا ثبت نام کرده بودند و با موضع گیریها و مصاحبه های مقامات دولتی در عین حال نگران قبول تقاضای خود از سوی دولت بودند. اکنون در قالب این خبر میشنوند که تقاضای آنها برای دریافت یارانه از سوی دولت معتبر شناخته شده و برای دریافت یارانه مشکلی نخواهند داشت. اما اصلا کسی نمیپرسد که یارانه ی مربوط به مرحله دوم چرا پرداخت نمیشود؟ واین نشان میدهد که مردم از دریافت یارانه مرحله دوم منصرف شده اند و هیچ مطالبه ای از دولت ندارند.

بدین ترتیب دولت با اتخاذ یک سیاست قوی توانست همه ی مردم را از دریافت یارانه ی مرحله دوم منصرف نماید. بدین ترتیب که دولت بجای اینکه موضوع "افزایش" یا "عدم افزایش" میزان یارانه را به نظر سنجی بگذارد خیلی مکارانه ، انصراف از دریافت کل یارانه را بر سر زبانها انداخت. دولت کاری کرد که مردم نگران شدند که مبادا همین مقدار هم گیرشان نیاید و به همین علت فکر مطالبه ی یارانه ی بیشتر را اصلا نکردند. طبق قانون دولت موظف بود که به دنبال افزایش مجدد حاملهای انرژی متعاقبا میزان یارانه را هم افزایش دهد و انتظار مردم هم همین بود ولی دولت نمیخواست به این افزایش تن دهد به همین خاطر یک سیاست روانشناختی را بکار گرفت و موفق شد که بی سرو صدا به این منظور خود برسد. در حقیقت دولت موفق شد که با یک نقشه ماهرانه مردم را از دریافت یارانه مرحله دوم منصرف کند. اما کاری کرد که مردم ، چنین فکر کنند که ملت اراده خود را به دولت تحمیل کرده است در حالیکه درست برعکس این بود. 

دولت کاری کرد که هم یارانه ندهد و هم مردم را خوشحال نگه دارد. الان مردم از اینکه یارانه ی آنها قطع نشده است خوشحال به نظر میرسند و هیچ کس بخاطر نگرفتن یارانه مرحله دوم ناراضی نیست و این یکی از سیاستهای موفق دولت بود. در نتیجه ی اجرای این سیاست ، اتفاقی افتاد که به نام مردم و به کام دولت بود.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: یارانه ها , روحانی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

اسامی 14 معصوم علیهم السلام  به ترتیب طول عمر

ردیف

نام

طول عمر

مدت امامت

1

حضرت فاطمه زهرا (س)

19

-

2

حضرت امام محمدتقی امام جواد (ع)

25

17

3

حضرت امام حسن عسکری (ع)

28

6

4

حضرت امام علی النقی امام هادی (ع)

42

34

5

حضرت امام حسن مجتبی (ع)

47

10

6

حضرت امام موسی کاظم (ع)

55

35

7

حضرت امام علی بن موسی امام رضا (ع)

55

20

8

حضرت امام حسین (ع)

57

11

9

حضرت امام زین العابدین امام سجاد (ع)

57

34

10

حضرت امام محمد باقر(ع)

57

19

11

حضرت امام علی(ع)

63

29

12

حضرت محمد رسول الله (ص)

63

24 (مدت پیامبری)

13

حضرت امام جعفرصادق (ع)

65

34

14

حضرت امام مهدی (ع)

1145

تااین لحظه ، یعنی اردیبهشت 1393

1140

تااین لحظه ، یعنی اردیبهشت 1393

اللهم صل علی محمد و آل محمد
با دقت در جدول فوق در می یابیم که 11 امام عزیز ما از امام علی(ع) تا امام حسن عسکری(ع) جمعا بمدت 249 سال امامت کرده اند.(یعنی متوسط طول امامت امامان کمتر از 23 سال بوده است و این نشان از مظلومیت معصومین علیهم السلام دارد) و اگر 24 سال رسالت پیامبر را هم به آن اضافه کنیم 273 سال میشود. واگر 40 سال عمر با برکت رسول خدا قبل از بعثت را به این رقم اضافه کنیم عدد 313 بدست می آید.  یعنی خداوند متعال از لحظه تولد حضرت محمد(ص) بمدت 313 سال متوالی ، پیوسته و پی در پی اولیائ خود را در میان مردم قرار داد ولی مردم قدر آنها ندانستند و همه را شهید کردند تا بالاخره خداوند چهاردهمین معصوم را با غیبت ظاهری از چشم ظاهر بین مردم پنهان کرد. تا آنکه روزگاری 313 نفر انسان مخلص در یک مقطع زمانی مشترک به ظهور برسند و بواسطه ی مجاهدت و تعالیم آنها مردم دنیا لیاقت بازگشت چهاردهمین معصوم را در خود ایجاد کنند.  
به امید آن روز
یا مهدی ادرکنی

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: 14 معصوم


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

خود رامعلم دیگران دانستن خطای بزرگیست که باعث عقب ماندگی آدم میشود زیرا دانش آموزان اکثرا از معلم خود جلو میزنند که اگر چنین نبود علم پیشرفت نمیکرد و به مرور زمان جهل گسترش می یافت. پس خود را شاگرد زمانه بدان تا از او عقب نمانی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

به نقل ادیان نیوز از آقای عابدی : یک نکته اخلاقی قرآن این است که به مسائل جنسی و فحشاء مردم کار نداشته باشیم؛ حتی اگر از کثیف‌ترین مردم باشد. خیلی مواقع این مسائل قبح گناه را می‌ریزد، خیلی مواقع اشاعه فحشا است و خیلی موارد باعث ترویج گناهان در بین جوانان می‌شود.

منبع : ادیان نیوز.


در ثانی یکی از جلوات نفس ، خوض در باطل است. یعنی فرورفتن در باطل که به گفته ی بزرگان ، یکی از رذائل اخلاقی این است که انسان مشغول بیان رذائل اخلاقی دیگران شود و در مورد فسادهای دیگران داستان سرایی کند یا در اینگونه مجالس بنشیند و به سخنان آنها گوش فرا دهد. حتی گوش دادن به آن سخنان نیز نهی شده است و جزو بداخلاقی ها محسوب شده است که مستحق مجازات است.

 

خداوند تبارک و تعالی در آیه 45 سوره مبارکه مدثر میفرماید : زمانی که از مجرمین سوال شود که چه چیزی شما را به جهنم کشانید میگویند :

 وَکُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخَائِضِینَ

و با آنان که سخن باطل می گفتند هماواز می شدیم

علامه طباطبایی در ذیل این آیه میفرماید :  منظور از" خوض" سرگرمى عملى و زبانى در باطل، و فرو رفتن در آن است، به طورى که به کلى از توجه به غیر باطل غفلت شود.

 

یا به نقل از سایت حوزهمراد از خوض (فرو رفتن) در باطل سخن گفتن و حکایت کردن معصیتها و فجور است، مثل حکایت احوال زنان بدکار و مجالس شراب و رفتار اهل فسق و عیاشی و اسراف ثروتمندان و تکبر و گردنکشی پادشاهان و عادات و مراسم زشت و ناپسندشان و احوال مذموم و ناشایست آنان، و امثال اینها، که همه از پستی و پلیدی قوه شهوت است.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , قرآن


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۱ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
محمد بن علی ، امام جواد(ع) نهمین امام و فرزند امام رضا(ع) هستند . ایشان در 8 سالگی به امامت رسیدند. اولین امامی هستند که در این سن کم به امامت نائل شده اند. امام جواد  وقتی متولد شدند که پدرشان امام رضا در سن 47 سالگی بودند. امام در سال 195 هجری قمری در مدینه متولد شدند و عمر شریفشان بسیار کوتاه بود و دست طبیعت ، گل عمرشان را خیلی زود چید زیرا در سن 25 سالگی در سال 220 هـ.ق بدست معتصم عباسی پس از 17 سال امامت به شهادت رسیدند و در کاظمین عراق مدفون گردیدند. وقتی ایشان به شهادت رسیدند فرزند و جانشینشان امام هادی 8 سال داشتند.
 
برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر آن را درون کامپیوتر خود ذخیره کنید.
 
 
 
امام جواد(ع) بر منبر رسول الله(ص) رفت و فرمود: «من محمدبن علی الجواد هستم. من نسب های همه مردم را می دانم، چه مردمی که به دنیا آمده اند و چه مردمی که به دنیا نیامده اند. ما این علم را قبل از این که عالم هستی خلق شود، داشته ایم و بعد از فنای عالم هستی نیز این علم را داریم. اگر نبود تظاهر اهل باطل، حکومت اهل گمراهی و شک مردم عوام؛ چیزهایی می گفتم که همه از اولین و آخرین را به تعجب وامی داشت.»

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: امام جواد


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٠ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

به بهانه کارهای عجیب و غریب دولت اعتدال ، بیتی از شهریار تقدیم میشود. استاد شهریار میگوید :

 

اعتدالِ قامتِ رعنا قدان ، از حد گذشت

تا نگهداری تو حدّ اعتدالِ خویشتن


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روحانی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۸ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

وقتی مادر در مقابل اصرارهای کودکش نخواهد برای بچه لباس گرانقیمت  یا اسباب بازی مورد علاقه اش را بخرد ، دست به یک روش انحرافی میزند که خیلی هم موثر است. او بدون برنامه ی قبلی و فی البداهه برای بچه جذابیتهای ارزانقیمت نشان میدهد و سعی میکند توجه بچه را از اولویت اصلی منحرف کند. مثلا میگوید : دوست داری برات شکلات بخرم ؟ بستنی دوست داری؟ ببین اون بادکنک چه خوشگله !  اگر بچه به هیچکدام از اینها راضی نشود مادر بالاجبار مهربانتر میشود و با لحنی فریبنده به بچه اش میگوید : قربونت برم عزیزم اصلا میخوای اون ترقه هاتو که ازت گرفته بودم پس بدم؟ خیلی باحاله ها ! هرچقدرهم که دلت خواست بترکون ، خـ....ـــووووب!  هیچ خطری هم نداره هااااآ ، اون وقتایی هم که بهت میگفتم خطر داره شوخی میکردم ،  یعنی اون وقتا خطرناک بود ولی الان اگه اون تاج سرشو یا همون کلاهکشو برداری دیگه خطرناک نمیشه ، تازه...ه خیلی هم آدمو سرحال میاره. اصلا وقتی تو ترقه بازی میکنی ها...اا من یاد مرحوم بابا بزرگم می افتم که برامون ترقه میخرید و توی حیاط با هم ترقه می ترکوندیم. حالا که فکر میکنم میبینم ترقه یه جورایی نماد پدربزرگمه. الان هم هرکی ترقه بازی میکنه ها فکر میکنم عاشق پدر بزرگ منه. یادش بخیر!  هـ...ی...ی که چقدر خوبه ترقه بازی ! چه کیفی میده . میخوای عزیزم؟  آره میخوای ؟ آفرین . . . آفرین . . . آفرین پسرگلم ، میدونستم تو ترقه میخوای ، چرا خودم یادم نبود آخه ! . . . اگه من اون کسی رو که ترقه هاتو ازت گرفته پیدا کنم ! میدونم باهاش چیکار کنم... بچه م ترقه میخواد خوب ، آره پسرم؟ ترقه میخوای ؟ چشم! ترقه هم برای میخرم ، باشه عزیزم گریه نکن ، تو هرچی بخوای من بهت میدم.  زود بیا بریم خونه تا بهت یه عالمه ترقه بدم بترکونی تا یادی هم از پدر بزرگم بشه. اصلا اگه دست من باشه خونه ی پدربزرگم رو با همین ترقه ها میترکونم تا نماد پدربزرگم رو دوباره زنده کنم. بریم مامان جان !  بریم که خوب فکری کردم! فکر بکر ! بریم امشبو حسابی خوش باشیم.

حجت‌الاسلام یونسی دستیار ارشد رییس‌جمهوری در امور اقوام و اقلیت‌های دینی و مذهبی گفته است: «پرچم سه‌رنگ ایران سابقه بسیار قدیمی دارد. این یک نماد ملی است. عده‌ای خیال می‌کردند نماد شیروخورشید در میان پرچم ایران یک نماد سلطنتی است [در حالی‌که] شیر نماد حضرت علی(ع) و خورشید نماد حضرت محمد(ص) است و تنها تاجش مربوط به شاه بود اگر با من باشد هلال احمر را تغییر می‌دهم و شیروخورشید [سرخ] را جایگزین آن می‌کنم.»  


برای فرار از انجام مطالبات دیگران ، روشهای مختلفی وجود دارد که  یکی از این روشها روش حواس پرتی است . و یکی از کارسازترین روشهای حواس پرتی ، متوجه کردن دیگران به چیزهای بی اهمیت است .

امروزه ، دولتها این ترفند را بخوبی یاد گرفته اند. آنها بلد شده اند که چطوری برای مردم ، مطالبات جدید و بی اهمیت تراشیده و با بزرگنمایی ویژه ای آن را در جامعه رواج دهند. 

من نمیگویم که منظور دولت از طرح چنین مسئله ای دقیقا همین است اما این حالت ، خوشبینانه ترین حالتی است که برای آن میتوان متصور شد و کاش منظور دولت بدتر از این نباشد. 

زیاد مایل به کش دادن این مطلب نیستم اما یک سوال از آقای یونسی دارم و آن این که : آقای یونسی راستش را بگویید ، در این گیرو دار مسائل مهم کشوری ،  این شیرو خورشید را از کجا علم کردی؟  بالا غیرتا بفرمایید ببینیم که با این عکس حیوان جنگلی کدام یک از مشکلات جامعه حل میشود؟  آیا با نشان دادن عکس شیر ، مشکلات جامعه میترسند و از کشور فرار میکنند؟  آیا با نشان دادن عکس شیر زهره تورم میترکد و آب میشود ؟ آیا دشمنان ملت با دیدن شیر تحریمها را برمیدارند؟ آیا علم پیشرفت میکند؟ آیا اقوام به هم مهربانتر میشوند؟ آیا مذاهب به هم نزدیک میشوند؟ آیا معضل بیکاری حل مشود؟ آیا موانع ازدواج جوانان از بین میرود؟ اعتیاد ریشه کن میشود؟ فساد و فحشا کم میشود؟  شهریه های سنگین دانشگاه آزاد از گرده ی خانواده ها برداشته میشود؟ 

چرا حرفهای بیخود را در جامعه می پراکنید و نیروی مردم را تلف میکنید؟  مثلا اگر این نماد شیرو خورشید برنگردد آیا ملت مشکلاتشان بیشتر میشود ؟ یا اگر بیاید مشکلاتشات حل میشود؟ 

فرض کنیم که این نماد شیر وخورشید بر فرض محال همان معنایی را بدهد که شما ادعا میکنید ، آیا این کار بغیر از تحمیل هزینه های احمقانه و بی مورد به بیت المال خیر دیگری هم دارد؟ اگر چنین کاری بخواهد بشود میدانید در سطح کل کشور  چه هزینه هایی باید به اقتصاد کشور تحمیل شود؟ 

در سرتاسر کشور ، میلیونها کاغذ سربرگدار اداری فعلی باید دور ریخته و سربرگهای جدید چاپ شود  - مهرهای اداری عوض شوند - پرچم ها - لباسهای فرم - کلاهها - ماشینهای اداری - تابلوی ادارات هلال احمرو . . . 

خوب است کمی هم بیاندیشیم که قدما گفته اند :

اول اندیشه وانگهی گفتار

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روحانی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۸ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

شعری بسرا که طنز باشد

طنزی که مثال کنز باشد

کنز است بیان اهل معنا

گرچه به زبان طنز باشد

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۸ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 

 

آفتاب نیمه شب:

آفتاب نیمه شب اسکاندیناوی یکی از بزرگترین جاذبه های توریستی کشورهای منطقه شمال اروپاست و سالانه صدها هزار توریست از سراسر جهان برای دیدن درخشش آفتاب در نیمه شب به مناطق شمالی اسکاندیناوی مسافرت میکنند.

 برای بسیاری از ایرانیان در هفته های اولیه ورود به سوئد و خصوصا در مناطق شمالی این کشور مشاهده درخشش زیبای آفتاب در نیمه شب های تابستان جلوه ای خاص, شگفت انگیز و بیاد ماندنی داشته است. کمتر کودک ایرانی است که در روزهای اولیه در شب های تابستان سوئد به پدر و مادر ایرانی خود نگفته باشد که "حالا که شب نیست. برای چه بخوابیم"؟.

منطقه لاپلاند سوئد

 

اما آفتاب نیمه شب چیست؟ 100 روز بدون شب. این معنی آفتاب نیمه شب است.

 پدیده آفتاب نیمه شب را می توان در تمامی استان "لاپلاند" سوئد و نیمی از استان "نور بوتن" در شمال این کشور مشاهده نمود. هر چه قدر به نقاط شمالی سوئد نزدیکتر باشیم طول مدتی که میتوان آفتاب نیمه شب را مشاهده کرد نیز طولانی تر است.

در شمالی ترین نقاط سوئد میتوان آفتاب نیمه شب را از اوایل ماه مه تا اواسط ژوئیه مشاهده نمود. نزدیکی به آفتاب نیمه شب در استان "نورلاند" به معنی آن است که در طول ماه های ژوئن و ژوئیه شب در این مناطق وجود ندارد.

مردم این دیار مدت چند هفته متوالی طلوع و غروب ندارند و چند ماه هم شب دراز دارند. در هنگام روزهای بلند, هنگامیکه به نیمه شب نزدیک میشویم, آفتاب مانند ایران به افق میخرامد و شبیه عصر ایران میگردد. و روبرو در جهت شمال و رو به قطب شمال قرار میگیرد. بعد اوج میگیرد و هرگز پنهان نمیشود. پس از مدتی (از اواسط ما مه تا پایان ژوئیه) بی آنکه غروبی رخ دهد دوباره آفتاب از پایین به بالا میرود و روز از سر گرفته میشود. و به عبارتی مردم با "نیمه شب های خیالی" به خواب میروند, چون غروبی وجود ندارد و فقط آفتاب با نوسان ظریف و آرام خود موج روزانه زندگی مردم را نشان میدهد.(عکس بالا )

 

به نقل از خاطرات یک جهانگرد ایرانی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جغرافیا


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱٧ | ٧:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 

امروز رئیس مجمع تشخیص مصحلت نظام با بیان اینکه باید فرهنگ را درست تعریف کنیم، گفت: رهبری راضی نیستند که در سال فرهنگ دنبال این باشیم که کسانی که خوب می‌خوانند را از میدان به در کنیم یا خانم‌هایی که قیافه زیبایی دارند را نگذاریم ظاهر شوند.

 

ساده ترش این میشود :  بگذارید زنهای زیبا ظاهر شوند.

یک روز یک رئیس جمهور پیدا میشود و میگوید : دیده شدن موی سر خانمها دغدغه ما نیست و امروز هم یکی دیگر میگوید : دیده نشدن زنهای زیبا دغدغه ماست.

مسئول جمهوری اسلامی باشی ، روحانی باشی ، پیرمرد سالخورده باشی و به فکر نمایش دادن زنهای زیبا باشی ؟ واقعا اینها در چه دنیایی زندگی میکنند؟  در کشوری که انواع معضلات و مشکلات گریبان مردم را میفشارد و گرانی و تورم پدر مردم را در آورده است ، در این وضعیت ، مسئول عالیرتبه ی کشور ما ، زنهای زیبا را در مغزش پردازش میکند. وای برما . 

خدایا عاقبت ما را بخیر کن. خدایا ما ریشخندش نمیکنیم ما چه کاره ایم مگر؟ ما فقط تعجب میکنیم اینکه دیگر گناه نیست.

این که بزرگان ما سفارش کرده اند که : خود را از مردم جدا نکنید ، در کاخها زندگی نکنید و به مرفهین بی درد تبدیل نشوید ناظر به همین آبروریزیها بوده است. وقتی به پندها توجه نشود همین میشود. 

زندگی در کاخها محمدرضا شاه پهلوی را به چنان کم عقلی و سفاهتی دچار کرده بود که از مصلحت اندیشی خانواده خود هم عاجز شده بود چه برسد به اینکه بتواند کشوری را اداره نماید. پند بزرگان را باید شنید و از تاریخ باید عبرت گرفت. چوب خدا صدا ندارد. 

اگر قرار باشد که دغدغه های ما اینگونه آبکی باشد ، احساس میکنم الان دغدغه ی من هم شیخ صنعان شده است و نگرانش هستم که نکند همین روزها حکایت او از سکه بیافتد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: رفسنجانی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱٦ | ٧:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

آقای رفسنجانی در دیدار با اصحاب فرهنگ و هنر چنین گفتند :  ما باید صداقت، راستگویی، انفاق و مال مردم نخوردن را جزو فرهنگ بدانیم.

 اگر دست‌درازی بهاموال مردم نکنیم، فساد صورت نمی‌گیرد.

هاشمی رفسنجانی

در نگاه اول ذهنت پریشان میشود. نمیدانی موضوع چیست. از هیچ چیز سر در نمی آوری. ذهنت آشفته میشود. احساس میکنی یک چیزی در این میان غلط است ولی نمیتوانی پیدایش کنی. شاید هم پیدا میکنی ولی طریقه گفتنش را بلد نیستی. نوک زبانت است اما به زبانت جاری نمیشود.  عبارات مناسبش را نمیتوانی کنار هم بگذاری و منظورت را بطور کامل برسانی. حالت دشواری است. مثل زمانی است که خواب وحشتناکی میبینی ولی هرچه فریاد میزنی ، صدایی از گلویت بر نمیخیزد ، نمیتوانی یک آ...  بگویی ، خیلی عذاب آور است.  

با کمی تامل تصمیم میگیری که در دو مرحله فکر کنی : در مرحله اول با چشم بسته و در مرحله دوم با چشم باز.

مرحله اول : چشمت را میبندی و سعی میکنی ، گذشته را از ذهنت پاک کنی و فقط به گوینده ی  این سخنان فکر کنی. پس فردی در ذهنت مجسم میشود که بسیار درستکار بوده و به اموال مردم دست درازی نکرده است و مال مردم را نخورده است و فردی قانع ، راستگو و انفاق گر است. چه حس خوبی دارد که آدم چنین فرد خوبی را حتی در ذهنش تصور کند. این آدم انفاق گر ، طاقت دیدن فقر اطرافیانش را ندارد. او هرگز قبول نمیکند که همشهریانش از گرسنگی بمیرند و او غذای سیر بخورد چه برسد به اینکه غذای اعیانی بخورد و یا محال است وقتی که مردمش سالهای طولانی آرزوی خانه دار شدن را دارند در چنین شرایطی در کاخ زندگی کند. او به زیر دستانش ظلم نمیکند. وقتی مسئولیتی را عهده دار شود اصلا به نفع خود و خانواده خود از حق عمومی استفاده نمیکند. این فرد ، علاوه بر اینکه خودش به مال مردم دست درازی نمیکند ، بلکه نمیتواند دست درازی به مال مردم توسط دیگران را هم تحمل کند حتی اگر پسرش یا دامادش یا دخترش باشد.  او از موقعیتی که مردم به او داده اند به نفع خود استفاده نمیکند زیرا وضعیت او قبل و بعد از قبول مسئولیت هیچ فرق غیر معقولی نکرده است. این کاخ و سرمایه ای را هم که دارد برخی را از مرحوم پدرش به ارث برده است که از دهشان برایش فرستاده بوده است و برخی را هم از حقوق کارمندی شرافتمندانه پس انداز کرده است. با یک حساب سر انگشتی هم میشود فهمید که با چند سال حقوق کارمندی میشود آنقدر سرمایه جمع کرد که برای یک فقره ضمانت اقوام  حدود 10 میلیارد تومان خرج کرد. او اگر بداند که خانواده ای بخاطر تامین مخارج تحصیل دخترش در دانشگاه تحت تملک او به فلاکت می افتد امکان ندارد که از آنها پول بگیرد. او میتواند قسم بخورد که از معاملات نفتی هیج نفع شخصی برای خودش و پسرش نبرده است. او مطمئن است که اگر رئیس جمهور شود هیچ تجارتی را برای فامیل خود انحصاری نمیکند و اگر رئیس مجلس شود هیچ قانونی را به طمع بهره برداری فامیلی وضع نمیکند که هیچ ، بلکه شب تصویب لوایح خاص هم، برای آموزش بهره برداری تجاری از قانون ، فامیل را دور هم جمع نمیکند و جلسه توجیهی برایشان نمیگذارد. او اصلا به دنیا اهمیت نمیدهد بلکه این دنیاست که به دنبال او می دود. 

مرحله دوم : چشمت را باز میکنی و باز همان حرفها را میخوانی. اما نه خیر!.... نمیشود. اصلا نمیشود!... باز همه چیز قاطی میشود. به این ترتیب باز صلاح را در این میبینی که چشمهایت را ببندی و فکر کنی. یا اینکه اصلا فکر نکنی این شاید قابل تحمل تر باشد. عجب زمانه ای شده ! ای لعنت به این زمانه!  زمونه . . . آی زمونه . . . ! 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: رفسنجانی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱٦ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

کرد مردی از سخندانی سوال 

حق و باطل چیست ای نیکو خصال

گوش را بگرفت و گفت : این باطل است

چشم ، حق است و یقینش حاصل است

مولانا


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱٥ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

امام هادی(ع) میفرماید : 

هرکه خدا را بخشم آرد ، 
باید یقین کند که به خشم مخلوق دچار می شود.

امام هادی دهمین امام است. نوه ی امام رضا و پدر بزرگ امام زمان 
است. ایشان فرزند امام جواد هستند که در سال 212 هجری قمری 
متولد شدند و در سال 220 یعنی در 8 سالگی به امامت رسیدند
مدت امامت ایشان 33 سال بود و در سال 254 هـ. قمری به فرمان
متوکل خلیفه عباسی در سامرا به شهادت رسیدند و در داخل منزل
 شخصی خودشان به خاک سپرده شدند. امام هادی 20 سال تمام
 از دوران امامتشان را در حصر و تحت کنترل سربازان حکومتی گذراندند.

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حدیث , امام هادی , حکمت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۳ | ٦:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم

رازی باشد با ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک

سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان‌ها غوغا فکنم

سبو بریزم ساغر شکنم

با ماه و پروین سخنی گویم

وز روی مه خود اثری جویم

جان یابم زین شب‌ها

می کاهم از غمها

ماه و زهره را به طرب آرم     

از خود بی خبرم ز شعف دارم

نغمه‌ای بر لب‌ها

نغمه‌ای بر لب‌ها

 

 

 

آهنگ با صدای محمد اصفهانی

 

شعر از : کریم فکور


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۳ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

همه عرفا و سالکان راه دوست و همه ی اولیای خدا و زاهدان و پویندگان راه حق لحظه ای آرام نمیگیرند و دائم در حال تلاش و ممارست و ریاضت هستند. آنها به طرق مختلف ، تمام عمر خود را صرف این میکنند که راه درست زندگی کردن را بیاموزند و به آن عمل کنند. افراد در شرایط عادی به سختی از هم متمایز میشوند . وقتی همه چیز خوب و آرام و طبیعی است ، انسانها تقریبا شبیه به هم هستند و به سختی میتوان خوب و بد و قوی و ضعیف را از هم تشخیص داد. اما وقتی شرایط عوض شود و یک شرایط بحرانی پیش بیاید در این صورت است که انسانها به تناسب ظرفیت عقلی خود دست به اقدام میزنند و عکس العمل نشان میدهند. در اینجاست که خوب و بد و ضعیف و قوی از هم شناخته میشوند. 5 موقعیت مهم بحرانی وجود دارد که پایش عملکرد افراد در آن موقعیتها میتواند شناخت درستی نسبت به شخصیت افراد بدست بدهد. این شرایط پنج گانه عبارتند از : ستم - خیانت - تکذیب - مدحت - نکوهش


سوال این است که اگر در یکی از این شرایط سخت قرار گرفتیم تکلیف ما چیست و  چه کنیم که در این شرایط بهترین رفتار را از خود نشان دهیم ؟ عقل سلیم چه میگوید؟ دستور عقل در این لحظات بحرانی برای ما چیست؟

آیا وقتی مورد ستم واقع شدیم سعی کنیم به همان میزان یا صد برابر آن به طرف مقابل ظلم کنیم ؟  آیا وقتی کسی به ما خیانت کرد سعی کنیم ما هم به او خیانت کنیم؟  آیا اگر کسی یک شایسته گی یا خوبی یا فضیلتی از ما را تکذیب کرد باید خشمگین شویم و ما هم با مقابله ی به مثل ، شایسته گیهای او را تکذیب کنیم ؟ اگر کسی از ما تعریف کرد از خوشحالی پر در بیاوریم و بالا و پایین بپریم و دستها را به علامت پیروزی بالای سر ببریم و هیاهو راه بیاندازیم؟ آیا اگر کسی ما را نکوهش و سرزنش کرد باید بی تابی کنیم و اعصابمان خط خطی شود؟  چه باید کرد؟ 

اینها موقعیتهایی هستند که همه ی آدمها در طول زندگی خود بدون استثناء و متناوبا در این شرایط قرار میگیرند و چون اعصاب انسان در نتیجه ی این اتفاقات دچار فشارهای سخت میشود و کنترل بر اعصاب تضعیف شده و امکان بروز رفتارهای غیر ارادی زیاد میشود در نتیجه بسیاری از نزاعها و بدخلقی ها و  جنایتها و قتلها در این شرایط اتفاق می افتد. بنابراین کنترل رفتار در این شرایط بسیار مهم است.

و انسان اگر از قبل نداند که در این گونه موارد کدام رفتار برایش سفارش شده است یقینا در چنان شرایط بحرانی فرصتی برای فکر کردن و تصمیم گیری عاقلانه وجود ندارد. اما اگر از قبل بداند که تکلیفش چیست میتواند با کمی خویشتن داری ، وظایف خود را به یاد آورده و خود را از احتمال بروز رفتارهای ناهنجار دور کرده و عکس العمل صحیحی را از خود به نمایش بگذارد.

امام محمد باقر عالیترین حرف را در این مورد گفته است که برای هر کسی میتواند بعنوان یک گنج معنوی واقعی به حساب بیاید.

 

حضرت محمد بن علی ، امام محمد باقر (ع) در عباراتی فوق العاده فصیح و بلیغ چنین می آموزند : 

تو را به پنج چیز سفارش می کنم :

1- اگر مورد  "ســـــتـــم"  واقع شدی ، ستم مکن

2- اگر به تو "خیـــــانـت" کنند ، خیانت مکن

3- اگر        "تکــذیـبـت"  کنند ، خشمگین مشو

4- اگر        "مــــدحـت" کنند ، شاد مشو

5- اگر        "نکوهشت" کنند ، بیتابی مکن 


بحارالانوار ، ج 75، ص (167)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حدیث , امام محمد باقر , حکمت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۱ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

فیلسوفی چون ویل دورانت آرزو داشت که روزی زنان ذوق بهتری نشان دهند و از این تقلید عبور کنند و دریابند که مردان قابل این همه ستایش نیستند که مورد تقلید زنان واقع شوند، بلکه سعادت هر جنسی در اجرای وظایف طبیعی و باروری نیازهای طبیعی همان جنس است که مرد ناقص شدن کاری نیست بلکه مهم ، زن کامل شدن است.

به نقل از یک وبلاگ.


ویلیام جیمز دورانت معروف به ویل دورانت ( Will Durant ) فیلسوف، تاریخ‌نگار و نویسنده آمریکایی بود. او 129 سال قبل در آمریکا متولد شد و 33 سال پیش در سن 97 سالگی در لوس آنجلس واقع در ایالت کالیفرنیا فوت کرده است. (زاده ۵ نوامبر ۱۸۸۵ -مرگ ۷ نوامبر ۱۹۸۱)، 

مهم‌ترین اثر او تاریخ تمدن، مجموعه کتابی ۱۱ جلدی است که با همکاری همسرش آریل دورانت، نوشته‌است. وی در این کتاب توانسته‌است با استفاده از آثار مورخان دیگر (ازهرودوت تا آرنولد توین‌بی) که از ابتدای تاریخ مکتوب بشر تا کنون زیسته‌اند، مکتب نوینی از تاریخ‌نگاری را بوجود آورد.

بر خلاف دیگر تاریخ‌نگاران که تنها تمرکزشان روی وقایع تاریخی و سیر تمدن بشری بود، وی در اثر خود به عوامل تمدن‌ساز در طول تاریخ نیز توجه می‌کند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: تساوی زن ومرد


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۱ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

قبل از همه چیز عذر خواهی خودم را از نوشتن چنین مطلبی اعلام میکنم. اما چون این حکایت ، یک واقعیتی است که در جامعه ما وجود دارد و دیروز هم شخصا برای خودم اتفاق افتاده است به همین خاطر برای اطلاع رسانی نقل میکنم و امیدوارم از این اتفاقات روزبروز کم شود.


موبایلت زنگ میزند. گوشی را باز میکنی و میگویی : بله بفرمایید!

یک صدای زنانه و عشوه دار با لحنی هوس آلود و نوساندار میگوید : سـ....لـ...ـلام. ببین! شارژم داره تموم میشه ، یه زنگ میزنی ؟ 

به محض شنیدن اون لحن وسوسه انگیز ، ناخودآگاه نبض درون سینه ات برای چند لحظه ی کوتاه بطور ناگهانی نامنظم میشود که در این مدت کوتاه نمیتوانی علت آن را بدرستی حدس بزنی و در همین لحظات نا مطمئن  میپرسی : ببخشید شما ؟

صدای آنسوی خط باز هم با همان شیوه ای که هرزگی از آن استنباط میشود جواب میده : حالا... یه ... زنگ ... بزن !

و . . . قطع میکند. 

. . . به همین سادگی و با چند کلمه ی کوتاه و مختصر حضور و قابل دسترس بودن خود را به تو اعلام کرده و بازاریابی کثیف و آلوده ی خود را  شروع میکند. او به این ترتیب دام را میگستراند و منتظر شکارش میماند. یا بهتر بگویم او دام را پهن میکند و وسط دام مینشیند و خود را افتاده در دام و مهیا برای شکار شدن نشان میدهد. 

اگر لطف خدا یاریت کرد و زنگ نزدی مطمئن باش که از این مکر جان سالم بدر می بری ولی اگر غفلت دنیا تو را از یاد خدا برده بود و به هر بهانه ای حتی شوخی و مزاح یا مثلا به قصد هدایت و نصیحت طرف مقابل ، زنگ زدی . . . خدا میداند که شیطان به تو خوش آمد خواهد گفت.  فقط یک لحظه غفلت کفایت میکند تا در میدان مبارزه رکبی بخوری و پشتت به خاک مالیده شود. به همین سادگی. 

اما هشداری هم به مسئولان کشوری لازم است داده شود تابدانند که : فساد در فضای جامعه در حال گسترش و یارگیری است. باید از خواب غفلت بیدار شوند و خوش خیالی و سهل انگاری را تمام کنند و با جدیت تمام برای بهبود فضای فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی جامعه فکر چاره باشند. اگر برای خدمت به مردم و خلق خدا انگیزه ی کافی ندارید و برای پرداختن به مشکلات جامعه علاقه ای در خود نمیبینید و دریافت حقوق ماهانه عالی شما را از لحاظ روانی قانع میکند و خود را از پاداش الهی بی نیاز میبینید ، اگر بخاطر جامعه حاضر نیستید از آسایش خود بزنید و به مشکلات رسیدگی کنید لااقل بخاطر خود و خانواده خود کاری بکنید. خود و خانواده خود را در حاشیه امن نبینید زیرا تلفن همراه و سایر رسانه های ارتباطی بدون استثناء همه مردم را به شکل مرموزانه ای در اختیار خود گرفته است و اراده ی خویش را به جامعه تحمیل میکند.  بیدار باشید و مثل کبک سر خود را در برف غفلت فرو نبرید. این تلفن همراهی که دست من است در دست همه ی بچه های این کشور نیز هست معلوم نیست چند درصد از کسانی که در معرض این تماسها هستند میتوانند خود را از این دام هولناک دور نگهدارند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: فساد


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱٠ | ۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

جزیره هاوایی در اعماق آبهای اقیانوس آرام قرار گرفته و بیش از 3760 کیلومتر با سواحل آمریکا فاصله دارد. این مقدار فاصله تقریبا برابر با طول قاره اروپاست . یعنی جزیره هاوایی به اندازه یک قاره از آمریکا فاصله دارد. اما آمریکاییها توانسه اند این جزیره را به کشور خود الحاق نمایند. 


 

حدود 172 سال پیش هاوایی یک کشور مستقل بود و حکومت پادشاهی داشت. در آن سالها از طریق یک فرآیند بحث برانگیز هاوایی به خاک آمریکا اضافه شد. در سال 1842  پادشاهی هاوایی به عنوان یک کشور مستقل به رسمیت شناخته شده بود. در سال های پس از آن، آمریکایی ها و دیگر گروه های خارجی به جزیره نقل مکان کردند. آنها شروع به تحت تاثیر قرار دادن سیاست های محلی کردند.

45 سال بعد در سال 1887، شاه هاوایی Kalakaua حقوق منحصر به فرد استفاده از بندر پرل هاربر را به عنوان یک پایگاه نیروی دریایی در ازای امتیازات تجاری خاص به ایالات متحده آمریکا داد. پس از آنکه شاه فوت کرد، خواهر او، ملکه liliuokalani، تاج و تخت او را به ارث برد و پادشاه هاوایی شد. در سال 1894 یک توطئه به رهبری بازرگانان آمریکایی برنامه ریزی شد و او را از حکومت حذف و بجای او شخصی بنام استنفورد جایگزین شد.

با حمایت آمریکایی ها  از دولت جدید ، هاوایی به یک قلمرو آمریکا در سال 1900 تبدیل شد. در سال 1959، کنگره آمریکا قانونی را برای تبدیل شدن هاوایی به یک استان تصویب کرد. مدت کوتاهی پس از آن، انتخاباتی برگزار شد که مردم هاوایی تقریبا 17 به 1 رای دادند که هاوایی یک استان خود مختار آمریکا باشد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: آمریکا


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٩ | ٧:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

هیچ کس به آن اندازه ای که خودش خیال میکند مهم نیست. زیرا کسی که خود را بزرگ می پندارد کوچک و کسی که خود را کوچک می پندارد بزرگ است. این را تاریخ به ما یاد داده است.

خودبزرگ بینی

آیا فیل از موش می ترسه؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٧ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

درخبر ها آمده بود که  همسر رئیس جمهور ، آقای روحانی ، در روز زن  جشنی زنانه و اشرافی در فضای کاخ سعدآباد برگزار کرده است که در آن دختران 15 ساله به رقص پرداخته اند.


حرفهای زیادی در این باره در رسانه های کشور گفته شده است و شاید برخی از اینها با نیات صرفا سیاسی و جناحی به این مسئله پرداخته اند. اما اگر بخواهیم  بدون اینکه به جنبه ی سیاسی این امر کاری داشته باشیم به مسئله نظر بکنیم باید بگوییم که حقیقتا اصل مطلب ، تلخ و مایه تاسف است. برای بیان مختصر این تلخی و تاسف و با صرف نظر از مقدمات باید روی سخن را متوجه همسر آقای رئیس جمهور بگردانیم که البته جای خواهر ماست و با کمال دلسوزی بگوییم که :

خانم محترم !  و خواهر گرامی !

به این اقدام شما چند ایراد مهم وارد است که بطور خلاصه به دو جنبه ی بسیار مهم از این موارد اشاره میکنیم و امیدواریم که این تذکرات ، موجب اصلاح اموراتمان شود و باعث گردد که از آسیبهای بعدی ممانعت بعمل آید و بیشترین انگیزه مانیز در بیان اینگونه نقدها نگاه به آینده است

 

(توضیح :  در ابتدا این توضیح را خطاب به مخالفان نقد اینکار و موافقان ضیافت فوق بدهم که برای امثال من مهم نیست که تعداد مدعوین 100 نفر بوده یا 300 نفر یا دختران رقاص زیر 10 سال بوده اند یا زیر 15 سال یا سکه های طلا برای 10 نفر داده شده یا 300 نفر . لطفا برای جواب دادن به منتقدین با اعداد بازی نکنید و یک مسئله فرهنگی را به یک مسئله  ریاضی مدارس ابتدایی تبدیل نکنید و از این طریق مسئله را مقبول جلوه ندهید. اگر در جواب منتقدین خود سن دختران را 5 سال جوانتر اعلام و از 15 سال به 10 سال کم کنید افکار عمومی را قانع نمیکنید. پس منطقی فکر کنید و در پی اصلاح باشید. سعی کنیم از تاثیر سوء رفتار خویش تا میتوانیم بکاهیم تا از سنگینی گناهمان نیز کاسته شود. همگان اشتباه میکنند اما عاقل کسی است که بر اشتباه خود سرپوش نگذارد.)

و اما بعد :

 

اولا اگر قرار باشد که در کاخ سعدآباد مراسم جشن اشرافی و همراه با رقص برگزار شود خوب در اینصورت شاه ملعون و شهبانوی فاسد او که بهتر از شما بلد بودند این کارها را بکنند و میکردند. پس چه لزومی داشت که ما به خودمان زحمت بدهیم و اینها را از کشور بیرون کنیم؟ سوال این است که آیا اینها را بیرون کردیم که خودمان غلطهایشان را تکرار کنیم؟ یقینا اینطور نیست . پس این یک مورد است که باید ما را به هوش بکند که خود را از تکرار غلط های طاغوتیان جدا بدور بداریم

علاوه بر آن ، مناسبت مقدس و باارزشی مثل "تولد حضرت فاطمه" چه ربطی به کاخ شاهانه و رقص و اسراف دارد؟ آیا شما میتوانید توضیح دهید که مرام حضرت ایشان با کدامیک از این موارد میتواند رابطه داشته باشد؟ بدیهی است که شما عناصری را در ضیافت خود داخل کرده اید که بدون شک در تضاد آشکار با سیره آنحضرت هستند. این چه نوع تکریمی است که مثلا شما یک میهمانی را دعوت کنید و هر چه را که دوست ندارد و از آنها بدش می آید بر سر سفره او بگذارید و تعارفش کنید؟ این چه معنی دارد؟ این بزرگداشت مهمان است یا تخفیف مهمان ؟ کاری را که میکنید آیا نباید با عقل بسنجید؟ همه ی ما میدانیم که شما عمدا قصد جسارت نداشته اید و بصورت سهوی این اتفاق افتاده است و به همین خاطر هم این هشدار ها را میدهیم که تکرار نشود ومایه آبرو ریزی بیشتر نشود.

خواهر گرامی! اگر کسی چند سطر زندگی نامه ی حضرت فاطمه را مطالعه بکند و مقدار کمی قدرت فهم و درک مسائل را داشته باشد فقط چند لحظه تفکر میتواند او را راهنمایی کند که برای بزرگداشت چنین بانویی چه مراسمی و در کجا و با حضور چه کسانی  و با چه نوع پذیرایی و چه لباسی باید برگزار شود. چرا شما دقت نکردید؟

به هوش باشید و برای بزرگداشت بزرگان خودمان از الگوهای غربی نسخه برداری نکنید. اگر بخواهید راه رفتن غربیها را بیاموزید راه رفتن خودتان را هم از یاد خواهید برد و به یک مضحکه ی مهلک تبدیل میشوید. مراقب باشید و این قدر تحت تاثیر زرق و برقی که موقتا در اختیار تان قرار گرفته است قرار نگیرید. این اختیارات زود گذر و وسوسه کننده برای شیفته گان و بهره مندان آن جز حسرت و پشیمانی چیزی باقی نخواهد گذاشت. 

اگر اشتباهی کرده اید که با این تفاسیر یقینا کرده اید بهتر است با شنیدن این اعتراضات عکس العملی نشان دهید و اشتباهات را بپذیرید و  آن رویه را اصلاح نموده و از محضر مقدس معصومین طلب استغفار و از ملت خودتان عذر خواهی نمایید. علاقه ی به کاخ نشینی را در خود سرکوب نمایید و به خوی اسلامی و انقلابی خود باز گردید. مردم ایران از کاخ نشینان متکبر و گردنفراز نفرت بی حدی دارند . پس خودتان را در معرض نفرت مردم قرار ندهید و کاخهای این ملعونین را فقط برای موزه عبرت باقی بگذارید و آنها را  برای خود محل لذت جویی و فخر فروشی قرار ندهید.این کاخها از شما گردن کلفت ترها را به زیر زده و استخوانهایشان را خرد کرده است. خوب است در حال حاضر با چشمان خود می بینید که بانیان این کاخهای ظلم  هنوز هم در آوارگی و خاک مذلت هستند ولی در شگفتم که چرا عبرت نمیگیرید. کاخ ظلمی که به بانیان آن وفا نکرد یقین بدانید که به شما نیز وفا نخواهد کرد. بنابراین از لذت جویی و فخر فروشی در آن به شدت بپرهیزید.

خواهر محترم ، شما با یک کار دو اشتباه بزرگ مرتکب شده اید و با یک تیر به دو نشان شوم زده اید.  بر فرض از این گناه بزرگ بگذریم که شما مراسم بانوی دوعالم را بابرگزار کردن در این محل نامناسب و با آن شرایط زننده چنین خوار و خفیف کرده اید. اما این فقط یک نیمه ی کار اشتباه شماست و نیمه ی دیگر آن اگر بدتر از این نباشد به زشتی اشتباه اول شماست. 

 

 

(خطاب این بخش به همه انقلابیون سابقی است که در کاخها مینشینند یا مهمانی میدهند.)

فرض میکنیم که شما یک مهمانی عمومی یا خصوصی دیگری را در این محل برگزار کرده اید که هیچ ربطی به مقدسات ندارد.  از شما میپرسیم  در کاخ سعد آباد چه حسی به شما دست میدهد؟ آیا شیفته ی زیبایی های آن میشوید ؟ آیا دکوراسیون مبلمانش برای تزئین خانه خودتان به شما الهام می بخشد؟ آیا فضای دلبازش روحیه شما را صفا میدهد ؟ آیا سالنهای مجللش حس اشرافیگری شما را قلقلک میدهد؟ آیا در خیالی سحر انگیز فرو میروید و در سالن های مجلل آن خود را در یک میهمانی شاهانه و درجایگاه میزبان والامقام آن مهمانی می بینید؟  چه حسی دارید ؟ 

بگذار بگویم که که چه حسی باید داشته باشید. وقتی در کاخ قدم برمیدارید بخاطر بیاورید که خشت خشت آن بنای زیبا از دسترنج میلیونها زن و مرد فقیر حاصل شده است. 

وقتی در کاخ سعدآباد قدم برمیدارید بدانید در جایی گام میزنید که آنجا محل خوشگذارنی قاتلین برادران شماست. سرتاسر این کاخها با خون برادرانتان رنگین است. صدای انعکاس میهمانی های بزرگی که از پیروزی های ناشی از سرکوب 15 خردادها و  17 شهریورها و 19 دی ها و 29 بهمن ها برگزار شده است هنوز هم از این سرسراهای وسیع بگوش میرسد. آیا فریاد نوشانوش آنها را نمیتوانید بشنوید؟ رقص و بدمستی آنها بر روی خون برادرانتان در همین کاخها بوده است. درست در همین جایی که شما ایستاده اید و از مهمانهای خود با روی گشاده پذیرایی میکنید. اکنون شما خاطره ی آن ضیافتها را زنده کردید. اکنون شما رقص را تکرار کردید تا کجا بدمستی ها بار دیگر توسط ناکسان باز تولید شوند. 

خواهر من ، برگزاری مهمانی در اینجا نشان میدهد که  شما از بودن دراین مکان لذت میبرید. باشد! لذت ببرید! . لذت ببرید! حال که لذت مبیرید خوب چشمهای خود را باز کنید و چیزی را از قلم نیاندازید. جای مبلها را بر روی خون برادرانتان خوب تنظیم کنید تا بهترین ترکیب بندی را بدست بیاورید. رنگها را باهم ست کنید. رنگهای سرخ و سفید را باهم هنرمندانه بیامیزید. بسیار دقت کنید چون هارمونی مجلس باید شاهانه و درخور تالار باشد. فضای مجلس را طوری بسازید که برای میهمانانتان راحت تر و لذت بخش تر باشد. چادر ها را در کمدبگذارید ، روسری ها را بردارید ، دستور دهید نوازندگان بنوازند و دخترکان رقص لزگی آغاز کنند. . .  علیاحضرت وارد میشوند.

اگر این برای شما لذت دارد خوب لذت ببرید. گذشته را به درگذشتگان بسپارید و اکنون که دنیا به شما روی کرده است یک دل سیر از دنیا کام بگیرید. شادباشید و  از میهمانهای خود خوب پذیرایی کنید کفشهای پاشنه بلند بپوشید تا خونهای مزاحم ، لباسهایتان را لکه دار نکند.  کاخ شاه را پر رونق نگه دارید. پر رونق تر از شب نشینی های دیکتاتور. سکه های طلا انعام دهید و غذا های فرنگی سرو کنید. خیالتان راحت باشد به مردم گفته ایم که از دریافت یارانه ها انصراف دهند تا مشکلی در تخصیص بودجه نداشته باشیم ، خوش باشید.  صندلی میهمانان را با شماره های کارت دعوتشان مرتب کنید. پیشخدمتان ، مدعوین را تا رختکن همراهی کنند . همه چیز باید اشرافی باشد. فقط این شراب لعنتی بین تاریخ فاصله انداخته است کاش میتوانستیم نخورده مست شویم. 

فراموش کنید ، لذت ببرید ، کیف کنید ، اما بدانید زندگی در این کاخهای "خون ملات" همانگونه که برای بانیان آن موجب لعنت و نفرت بود برای اجاره نشینانی که از میراث آنها لذت عاجل چند روزه میبرند و فخر بیهوده میفروشند ، موجب فرومایگی و مایه تمسخر خواهد بود. اگر میخواهید خود را مورد تمسخر مردم قرار دهید در اینصورت هیچ  اعتراضی بر شما وارد نیست.

پی نوشت : ما این انتقادهارا نمیگوییم که دولت آقای روحانی را تضعیف کنیم بلکه برعکس ، میگوییم که اشتباهات دولت به حداقل برسد و بدین طریق تقویت شود . ممکن است کسانی بگویند که بدخواهان سوء استفاده میکنند ولی ما دیده ایم که عدم انتقاد از کارهای غلط دوستان باعث تخریب راه میشود و این خطری است که سالهاست انقلاب را دچار تزلزل مقطعی ساخته است و مشکلات شبه دیکتاتوری دوران سازندگی و اصلاحات را بوجود آورده است. ولی به یمن رهبری انقلاب و رشادتهای مردم از راه اصلی باز نمانده است. پس باید عیبها را گفت اگرچه تلخ باشد.

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روحانی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٦ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 

اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی   

برآورند غلامان او درخت از بیخ

خیلی واضح است که بدیهی ترین وظیفه ی شهرداری سامان بخشی به محیط شهر است. شهرداری موظف است که بر ساخت و سازها نظارت نماید و مراقب باشد که افراد سودجو نتوانند توسط اقدامات غیر قانونی مخصوصا ساخت و ساز غیر مجاز حقوق شهروندان دیگر را پایمال کرده و محیط شهری را نابسامان نمایند. اما وقتی خود شهرداری که مجری قانون است دست به اقدامات سود جویانه و خلاف قانون بزند وحقوق شهروندی را نقض نماید در این صورت باید از آینده شهر نگران شد و از هجوم ناهنجاری های شهری بشدت ترسید.

وقتی شهرداری بر روی زیرگذرها مغازه بسازد و حق خود مردم را به مردم بفروشد و فضای تنفس مردم را ناجوانمردانه اشغال نماید در این صورت آیا مردم حق ندارند از بهبود وضعیت شهر نا امید شوند و به شعارهای مسئولین شهری بی اعتماد گردند؟

این مجتمع علاوه بر اینکه در فضای غصبی ساخته شده است و علاوه بر اینکه در پرترافیک ترین منطقه شهر به گره کور ترافیک گره دیگری افزوده است ، آسیب دیگری نیز به شهر وارد کرده است و آن این است که درست در مقابل دهانه ی خروجی بازار قدیم تبریز که بزرگترین بازار سر پوشیده ی جهان است ساخته شده و مثل یک سد بدریخت خود نمایی میکند. 

گردشگرانی که از بازار خارج میشوند درست در مقابل خود با یک هیکل سیمانی مواجه میشوند که در بدترین جای ممکن ساخته شده است و جلوی دید را گرفته است. فضایی که در صورت وجود مدیریت دلسوز و خوش فکر میتوانست به گذرگاه با صفایی برای اتصال بازار و مسجد قدیمی و اثر باستانی صاحب الامر تبدیل شود و گردشگران را با خیال راحت به سوی آن هدایت کند و باز گرداند اکنون به یک کوچه ی بن بست تبدیل شده است.  تصاویر زیر بخوبی نشان دهنده سوء نیت یا سوء مدیریت مسئولین شهری میباشد.

چه کسی باید از این مدیران نا لایق باز خواست نماید؟ چه کسی باید از ایشان سوال نماید که به چه حقی فضای تنفسی مردم را ارث پدری خود میدانید و از کیسه ی مردم به نفع خود خرج میکنید؟ من نمیدانم که اسم این کار چیست ؟ وچه نامی باید برآن نهاد ؟ 

شاید تصاویر بخوبی گویای واقعیت تلخ نباشد اما پروژه ای که چندین آسیب مهم را به شهر و فرهنگ مردم وارد میکند و در عین حال  هیچ دردی را هم دوا نمیکند و هیچ ضرورتی هم در کار نیست چرا باید اجرا شود و هیچ کس هم هیچ اعتراضی نکند؟ 

آیا کسی پیدا میشود که بتواند فقط یک مورد مثبت برای ساخت این مجتمع بدقواره در این محل خاص بیاورد ؟ معلوم است که هیچ حسنی برای آن نمیتوان متصور شد مگر اینکه جیب دو نفر را پر کرده است : یکی پیمانکار و دیگری شهرداری ! که زمین مفت گیر آورده و فرصت را برای مفت خوری و پول در آوردن مناسب دیده و دست به کار شده اند و سه ضربه ی اساسی به شهر وارد آورده اند :

1- نامناسب سازی محیط شهری برای شهروندان و گردشگران

2- تحدید و درتنگنا قراردادن آثار باستانی با ارزش

3- افزودن به مشکلات ترافیکی در یک منطقه بحرانی.

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢ | ۸:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.