امیدواریم در انتخابات خرداد 92  شرایطی فراهم نشود که :

- رای دادنمان فقط بخاطر رفع تکلیف باشد

- برای تشخیص فرد اصلح مجبور باشیم با ذره بین به دنبال نکات قوتش بگردیم

- انتخاب مان به دقیقه ی 90 کشیده شود

- ازترس بدتر به بد رای دهیم

- مجبور باشیم از ترس انتخاب شدن یک فرد که به سوء نیتش یقین داریم به یک انقلابی که به قدرت مدیریتش ایمان نداریم رای بدهیم.

- مجبور باشیم رای سفید در صندوق بریزیم

امیدواریم شرایطی فراهم شود که :

- از بین نامزدها بهترین را قاطعانه انتخاب کنیم 

- از میان چند کاندیدای مختلف به یک انقلابی مومن و وفادار و استکبارستیز رای صمیمانه بدهیم

- از همان روزهای اول رای مان در جیب مان باشد

- مطمئن باشیم که با انتخاب خود دست چپاول باند بازان و راحت طلبها و  هزار فامیلها را از دولت قطع میکنیم

- ایمان داشته باشیم که با رای قاطع خود طمع آمریکا و صهیونیسم را از این کشور اسلامی دور می نماییم 

در هر حال از تمامی مسئولین کشور و  انتخابات و  خود نامزدها و جریانات سیاسی میخواهیم که سود جویی را کنار بگذارند و با نیت خدمت به اسلام و کشور عزیز نامزدی ها و  اعتلافها را طوری مدیریت نمایند که برای رای دادن مردم محیطی آرام و توام با شفافیت بوجود آید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: انتخابات ریاست جمهوری


تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٦ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

ما در دو جهان غیر خدا یار نداریم

جز یاد خدا هیچ دگر کار نداریم

ما مست سبوحیم زمیخانه توحید

حاجت به می و خانه ی خمار نداریم

در روی زمین چون دل ما گنج معانی است

دینار چه باشد غم دینار نداریم

مائیم و گلیم و نمد کهنه و کنجی

بر سر هوس جبه و دستار نداریم

ما شاخ درختیم پر از میوه ی توحید

هر رهگذری سنگ زند عار نداریم

گر یار وفادار نداریم ولیکنت

ما یار به جز حضرت غفار نداریم

بشنو زدل زنده ی شمس الحق تبریز

از دوست به جز وعده ی دیدار نداریم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شمس تبریزی


تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٠ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

این اولین باری هست که عین یک مطلب را از یک ایمیل دریافتی کپی و منتشر میکنم ، مطلب جالبی است:

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

دردش گفتنی نبود....!!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...

چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...

امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

یک لحظه به خود آمد...

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: چادر


تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱٥ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.